Archive for the ‘بر و بکس’ Category

h1

با اینها تابستونو سر میکنم

مارس 18, 2008

 

روز پنج شنبه بییت مارس 2008، ساعت سه و چهل و هشت دقیقه و نوزده ثانیه بعد از ظهر در بریزبین، شاد خواهم بود یا غمگین؟ نوروز حتی زمانی که شلوغی تهران و مشغولیتهای آماده شدن برای سال جدید فرصت سر خواروندن به آدم نمی داد برای من نوستالژیک ترین لحظه سال بود، امسال این سر دنیا دل تنگیهام هنوز چهارشنبه سوری نرسیده شروع شده.

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

با اینها تابستونو سر کردم. نه با اینتها که با یادشون. کاش می شد دوباره کودک شد. کاش پدر بزرگم دوباره زنده می شد و کاش امسال با خانواده دور هم بودیم. این دومین نوروزه که من دور از خانه ام. نوروز پارسال رو هم استرالیا بودم ولی اونموقع می دونستم که یک هفته دیگه دوباره تو تهرانم. گرچه بریزبین رو خیلی دوست دارم ولی با تمام سرسبزی، قشنگی و آرامش این شهر در این لحظات دلم برای سر و صدا و ترافیک و دود و دم تهران دم نوروز عجیب تنگه. بازار شلوغ تجریش با خرت و پرت فروشها. دختر پسرهایی که زیر چشمی به هم نگاه می کنند و مغازه هایی که به خاطر حراج نوروزی تا نیمه شب کار می کنند. فکر کردن به زندگی و شور حال نوروزی با تمام هدیه های رنگ و وارنگ و همه مردمی که بهار رو جشن می گیرن و طبیعتی که همراه ما به برای استقبال نوروز لباس تازه میپوشه من رو در خاطرات سالها غرق می کنه. اینجا خبری از شور و حال نوروز نیست. حتی دم عیدی به خاطر توتوریال لعنتیی تو کنفرانس وب بایستی شب تا صبح بیدار بمونم و کار کنم. آخه کی دو روز مانده به عید صبح تا شب رو درس می خونه؟؟؟

بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ
با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم.

برای کم کردن بار دلتنگیها مدتی غرق در خاطرات شدم. یاد خونه همدانمون به خیر. چهار شنبه سوری سالها قبل بود که پدرم مشعل موتورخانه را آورده بود وسط کوچه و یه آتیش مردونه ی دو متری درست کرده بود. با عمو ها و پسر عمو ها و دختر عموها چه سور و ساتی به پا شده بود. نمی دونم چند سال پیش بود که لحظه سال نو تو خونه خاله ایران همه دور هم جمع شده بودیم و منتظر شلیک توپ دور سفره هفت سین همه لباس نوی عید بر تن نشسته بودیم. حالا که خاطرات رو مرور می کنم به یادم میاد که چقدر همه این آدم ها رو دوست دارم. دلم می خواد لحظه سال نو تک تکشون رو در آغوش بگیرم و گونه های همشون رو سه تا ماچ آبدار بکنم. اینجا حتی سال نو خبری از بهار نیست. هوا داره سرد میشه و نه شکوفه ای هست و نه بارون بهاری.

امروز خبر بدی هم به دستم رسید که پدر شاهین، یکی از دوستهای ایرانم فوت کرده. شنیدن صدای غمگین آدمی که همیشه به شاد بودن در جمع دوستان معروف بود خیلی سنگین به نظرم رسید. چقدر سخت است نگاه کردن به باغچه خشک و سرد حیاط خانه ای که برای اولین بار بدون حضور پدر، مرد دوست داشتنی بزرگ خانه، سبز می شود و رنگ می گیرد و فقط خداست که می تواند به شاهین و خانواده اش صبر بدهد.

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

اسکناسهایی که به عنوان عیدی می گرفتم چقدر صاف و تمیز بودند. اسکناسهای دویست تومانی که بوی نویی می دادند و مادر جون از لای قرآن به ما عیدی می داد و من هم برای تبرک تا ماه ها تو کیف پولم نگاه می داشتم.

> با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم

تنها کاری که تو این لحظه دوست ندارم انجام بدم درس خوندنه. امشب بعد از برگشتن از مهمانی چهار شنبه سوری باید به زور چند فنجان قهوه غلیظ تا صبح بیدار بمونم تا شاید یه کم از کم کاریهام رو جبران کنم. یاد دفترجه های پیک نوروز که معمهامون برای کوفت کردن تعطیلات نوروز بهمون میدادند به خیر…

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم

نوروزتان مبارک