بایگانیِ دسته‌ی ‘فیلم’

h1

شهوت، احتیاط

فوریه 1, 2008
سالهای جنگ جهانی دوم که قسمت بزرگی از چین توسط ژاپنیها اشغال شده بود، برای چینیها خاطرات دردناکی به همراه دارد. گرچه به حال ما فرقی نمی کند که چین توسط چینیها اداره شود یا ژاپنیها، ولی قطعا این مساله برای چینیها مهم است. در نتیجه در جریان اشغال چین توسط ژاپن گروه های مقاومت زیادی از چینیهای وطن پرست شکل گرفتند تا با اشغالگران مبارزه کنند.
گروهی دانشجوی تئاتر وطن پرست در هنگ کنگ تصمیم به ترور یک شخصیت مهم چینی که نقش مهمی در خیانت به چین دارد می گیرند. داستان حول دختری شکل میگیرد که به خاطر زیباییش گزینه مناسبی است برای گروه مقاومت که به حریم خصوصی شخصیتهای دست نیافتنی وارد شود.نقشه های آماتور گروه دائما شکست می خورد و ونگ چیا چی، دختر زیبایی که با بدنش می تواند مهیب ترین جنایتکارهای جنگی را به دام بیاندازد معمولا تنها کسی است که در این میان زیان می بیند.
گفتنی است که انگ لی؛ کارگردان حرفه ای فیلم شهوت، احتیاط، که امسال نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی است، و نمایشش در چین به خاطر صحنه های جنسی اش قدقا شده، وی تنگ، بازیگر نقش ونگ چیا چی، را از میان حداقل ده هزار هنر پیشه زن دیگر با وسواسی عجیب انتخاب کرده است. البته احتمالا فقط در چین بتوان برای انتخاب هنر پیشه زن نقش اول فیلم با ده هزار هنر پیشه زن مصاحبه کرد و از آن میان بهترین را انتخاب نمود. در کل انتخاب انگ لی بهتر از این نمی توانست باشد، وی تنگ در این فیلم بازی فوق العاده ای ارائه داده که بیننده را به تحسین بر می انگیزد. دختری که احساسات عمیق زنانه اش را در جریان صحنه های جنسی ای که گاهی از شدت، کم از فیلم پورنو ندارد به وضوح به بیننده منتقل می کند. تحسین بر انگیز بودن بازی این هنر پیشه را وقتی بیش از پیش احساس کردم که به عنوان یک مرد، احساس تن دادن به یک همخوابگی اجباری فقط برای مصلحت را در بعضی صحنه های فیلم به خوبی درک کردم. احساسی که درکش برای یک مرد به هیچ وجه ساده نیست.
به نظر من فیلمنامه که قدرت شهوت را به رخ بیننده می کشد ونشان می دهد که شهوت مردانه نسبت به زن چگونه می تواند لایه های محکم حفاظتی نظامی را زیر پا بگذراند و اینکه شهوت زنانه یک زن به یک جواهر گرانبها، چگونه به راحتی همه چیز را به فنا می کشاند، در مقابل بازیهای شاهکار هنر پیشه ها به خصوص هنر پیشه نقش اول زن رنگ و رویی ندارد.
h1

ظهر سخت

اکتبر 22, 2007

ترکم نکن آه عزیز دلم
در این روز ازدواجمان
ترکم نکن آه عزیز دلم
صبر کن! صبرکن! صبر

قطار ظهر فرانک میلر را می آورد
باید بسی شجاع باشم
باید بجنگم با آن منحوس هماورد

یا بخوابم چون بزدلی
شکست خورده بزدلی
یا بخوابم چون بزدلی در قبرم

آه که گیر کردن بین عشق و وظیفه
آخر مرا پیر خواهد نمود

به دست تکان دادن ساعت نگاه کن
برای ظهری سخت که فرا راه خواهد بود

در زندان ایالتی با خود عهدی بسته
که یا جای من باشد یا جای او

من از مرگ نمی ترسم؛ اما اوه!!!
چه کنم اگر مرا ترک کنی

ترکم نکن آه عزیز دلم
قولی که دادی هنگام عقد
ترکم نکن آه عزیز دلم

با اینکه سختت است، نمی توانم بیایم
تا فرانک میلر را نکشم
صبرکن! صبرکن! صبرکن! صبر…

فیلم ظهر سخت، High Noon اثر زینمان

h1

آر پی جی و کشته شدن خانم دکتر27 ساله در همدان

اکتبر 18, 2007

حتما خبر کشته شدن یا خودکشی دختر 27 ساله دانشجوی پزشکی دانشگاه بوعلی سینای همدان رو شنیده اید. این دختر که به خاطر ارتکاب جرم مشهود (ظاهرا بد حجابی) توسط نیروی مقاومت بسیج دستگیر شده، هرگز موفق نخواهد شد به هیچ بیماری کمک کند چرا که خود زودتر اسیر دست بیمارها شد و ایشان زودتر براش نسخه تجویز کردند. طناب دار… نسخه ای که شاید در ایران امروز داروی شفا بخش و معجزه آسایی باشد…
این اتفاق منو به یاد روزهای نوجوانیم انداخت. من که خودم در شهر همدان بزرگ شده ام خوب می دونم که این مرحومه (که فوتش را به تمام ایرانیان تسلیت میگم)کجا دستگیر شده و کجا چشمهایش را برای آخرین بار بسته است. اون روزها یک نوجوان تازه بالغ و ساده دل بودم که یکی از تفریحاتم این بود که تنهایی در بلوار ارم قدم بزنم. بلوار ارم جای زیبایی بود و یک اطاقک کانتینر سفید رنگ در سمت راست بلوار وجود داشت که متعلق به نیروی انتظامی و مفاسدی بود که وظیفه حفظ امنیت و آزار و اذیت روحی و جسمی جوانان (نیاز به توضیح نیست که در ایران بزگترین جرم مشهود و نابخشودنی “جوان طبیعی” بودن است) را به عهده داشت. خوب به یاد دارم که از زمانی که این اطاقک به میدان دید من وارد می شد تا وقتی که از پیشش عبور کنم حدود ده دقیقه باید پیاده روی می کردم و همیشه در این ده دقیقه یک فانتزی ثابت را در ذهنم تصور می کردم. تصور می کردم که یک دستگاه آر پی جی در دست دارم. در کنار پیاده رو زانو می زنم، موشک را در آر پی جی محکم می کنم و روی دوشم می گذارم. شکاف درجه و نوک مگسک را در راستای اطاقک سفید با تخمین شیب ناشی از سنگینی موشک تنظیم می کنم و ماشه را می چکانم. خوب به یاد دارم که صحنه پرتاب شدن موشک تا انفجار اطاقک و بیرون دویدن پلیسهای ریشوی با لباس کر و کثیف و موها و صورت چرب؛ در حال سوختن و داد زدن را با چه دقتی و چه لذتی تجسم می کردم. البته تمام اینها تصورات یک نوجوان بود که در جمجمه اش دیگ قرمه سبزی بار گذاشته اند و گر نه من در حال حاظر از کشتن یک مورچه هم نفرت دارم و با هر گونه خشونتی (حتی یک ناسزای خشن) شدیدا مخالفم. (کسانی که مرا شخصا می شناسند قطعا تایید خواهند کرد.)
امروز که این خبر و توضیحات “چندش آور” مسوولین مربوطه را مطالعه می کردم باز ناخود آگاه چنین فانتزی ای در ذهنم مجسم شد با جزئیات و حتی صدا دار. البته این دفعه با توجه به رشد سنی و شاید عقلی فانتزی کمی زیباتر بود. فیلم “اره” را دیده اید؟ صحنه ای در ذهنم آمد که اشخاصی (که قطعا نیاز به توصیف خصوصیات ظاهری نیست. همه تقریبا با امثال ایشان برخورد داشته ایم) از آلت مردانه خود آویزان شده اند و یک چاقو در دسترس دارند. انتخاب دوتاست، یا همان بالا از تشنگی و گرسنگی طلف شوند و یا قسمت مربوطه را ببرند و جان خود را نجات دهند. با وجود تمام گرایش صلح دوستانه و میانه رویی که دارم؛ این بار هم از تصور این صحنه لذت عمیقی بردم. دوست داشتم که نقاش قهاری بودم و مانند تابلوهای کلاسیک از جهنم این صحنه را تصویر می کردم. مطمئنا روزی در موزه ای نمایش داده می شد و در کتابهای تاریخ هنر چاپ می شد.