بیچاره چه می کشی خودت را// دیگر نشود حسین زنده
کشتند و گذشت و رفت و شد خاک// خاکش علف و علف چرنده
من هم گویم یزید بد کرد// لعنت به یزید بد کننده
اما دگر این کتل مثل چیست// وین دسته خنده آورنده
تخم چه کسی برید خواهی// با این قمه های نا برنده
آیا تو سکینه یی که گویی //سو ایستمبرم عمیم گلنده
کو شَمر و تو کیستی که گویی// گل قویما منی شمیر النده
تو زینب خواهر حسینی// ای نره خَر سبیل گنده
خجلت نکشی میان مردم// از این حرکات مثل جبده
در جنگ دو سال قبل دیدی// شد چند کرور نفس رنده
از این همه کشتگان نگردید// یک موی ز تخم چرخ کنده
در سیزده قرن پیش اگر شد //هفتادو دو سر ز تن فکنده
امروز چرا تو میکنی ریش// ای در خور صد هزار خنده
باور نکنی بیا ببندیم// یک شرط به صرفة برنده
صد روز دیگر برو چو امروز// بشکاف سر و بکوب دنده
هی بر سر و ریش خود بزن گِل// هی بر تن خود بمال سنده
هی با قمه زن به کلة خویش// کاری که تبر کند به کنده
هی بر سر خود بزن دو دستی// چون بال که میزند پرنده
هی گو که حسین کفن ندارد// هی پاره بکن قبای ژنده
گر زنده نشد، عنم به ریشت// گر شد عن تو به ریش بنده
Archive for the ‘فلسفی’ Category

عاشورای حسینی و شرط بندی ایرج میرزا
ژانویه 9, 2009
فرمانده ناقلا و فانتزی های سکسی-اسلامی
مارس 12, 2008داستان فرمانده بلای نیروی انتظامی تهران بزرگ به نظرم یکی از داستانهای جالب این روزهاست. گاهی اوقات شکافهای کوچک داخلی بین قدرتها باعث میشود که اتفاقهای با مزه و با نمکی (از زور نمک آدم بالا میاره) که در حلقه بسته قدرت ایران می افته به شکلی آشکار بشه و موجبات تفریح سالم برای جوانان ایرانی که چندان امکانات تفریحی در اختیار ندارند فراهم بشه. قصد دارم این مساله را با نگاه مثبت بنگرم و به جای دیدگاه سیاسی یا اجتماعی این مهم را از دیدگاه هنری به پنجه تیزبین نقد خودم بسپارم. داستان از این قرار است که رئیس پلیس بلای شیطون نیروی انتظامی (بی خبر از اینکه رئیس قوه قضاییه آمارشو داره) مشغول انجام یک سری کارهای خلاف عفت بوده که دوستان قوه قضاییه بدون اطلاع رئیس دادستانی (رفیق فاب سردار) سر به زنگا به خانه می ریزند و جناب سردار را یک دست به جلو (جهت پنهان کردن آلت فساد) و یک دست به عقب (جهت حفظ امنیت اجتماعی) از محفل عرفانی-مدهبی خود خارج میکنند. (عجب ضد حالی میشه- من که از این خروسهای بی محل که همیشه تفریح آدم رو خراب می کنند خیلی بدم میاد). محفل نام برده را بی دلیل عرفانی – مذهبی نخواندم. البته لازم به ذکر است که سردار زارعی تا مدتی قبل به شدت مشغول به ایجاد امنیت اجتماعی در کشور بوده و با تمام قوا خالصانه و مخلصانه به دخترهای فاسدی که با کمال وقاحت در مملکت اسلامی از آزادی بی حصر موجود سوء استفاده کرده بودند و چکمه و شلوار تنگ به پا می کردند، به عنوان عناصر فاسد فریبخورده تذکر می داده و الحمد الله موفق به شناسایی صدها هزار مفسد چکمه پوش نا مسلمان لعنتی بدکاره شده بود. چه مادران فاسدی که برای برداشتن بچه فاسدتر خود به سمت مهد کودک می رفتند ولی نقشه شوم غیر اسلامیشان به همت برادران غیور نیروی انتظامی تحت فرمان سردار کشف گردید و چه باند های فساد مادر-کودکانی که قبل از یافتن هر گونه امکان برای عملی کردن نقشه شوم شیطانیشان توسط نیروی دلیر انتظامی و یاران سردار متلاشی شدند و چه خانم دکترهای فاسدی که توسط دوستان رشید سردار به سزای عمل قبیحشان (نشستن با نامزد نامحرم در پارک) رسیدند و در بازداشتگاههای همدان خودکشی شدند. درود بر ایشان و ان شاءالله که خدا صد در دنیا و هزار در آخرت به سردار عوض بدهد.
ر محفل عرفانی-مذهبی ای که سردار عزیز با تمام ذوق هنری خود برگذار کرده بود و توسط برادران بی هنر قوه قضاییه از رسیدن به هدف غایی و ایجاد انقلاب هتری در ژانر پورنو باز ماند، طبق افشای سایت امیر کبیر، سردار شش بانوی عزیز را عریان کرده بود و از ایشان درخواست کرده بود که به صف شده و نماز جماعت بخوانند. این حرکت سردار برای هر هنرمند مدرنی سرمشق است و باید چراغ راه قرار گیرد، چه بسا سردار نادانسته آغاز دوران جدیدی از هنر را رقم می زند که شاید در آینده مکتب زارعسیم خوانده شود و در آن مولفه های مذهب، هنر، زیبایی، و آزادی خواهی به اشکال کانسپچوال گرد هم می آیند هنر مدرن را به راهی می برد که اگر نیچه زنده بود حتما حکم بر متولد شدن دوباره هنری که مرد، میداد. صحنه مرد لاغر اندامی با چهره نورانی، محاسن آراسته و عینک بچه مثبتی که با سردوشی های نورانی سپاه پاسداران و نیروی انتظامی با شکلکهای الهی بر دوش به صورت عریان و با بدنی پشمالو و نحیف به تماشای شش زن زیبا با اندام بهشتی همچون فرشته های تابلوهای میکلانژ، که در حال تعظیم در برابر جبروت الهی و عدای نماز جماعتند، مرا یاد تابلوی قدیسه های داویینچی می اندازد. سردار زارعی که عنان تخیل و فانتزی را از مرزهای فعلی هنر مدرن کانسپچوال فراتر برده، و راهگشای فصلی تازه در این دریای بی انتهاست، چنان تحسین مرا بر انگیخت که مجبور شدم با وجود تمام مشغولیات ساعتی را به مدح این فرهیخته مرد عالم هنر معاصر اسلیمی بپردازم.
یش بینی می کنم که این حرکت سردار، گرچه نا تمام ماند ولی الهام بخش تولید کنندگان فیلم های پرنو (که در سرزمینهای اسلامی بیشترین طرفدار را دارند) گردد و هنر مندان و کارگردانان این ژانر هنری را به پیروی از سبک سردار هدایت کند و به زودی شاهد خیل فیلمهای هنری با صحنه هایی از زنان عریان در حال نماز خواندن و عبادت ویا انجام فلان کارها در عمیق ترین حالات روحانی شویم. در پایان هم برای سردار آرزوی موفقیت هرچه بیشتر در فعالیتهای هنری ایشان دارم و گرچه خود استطاعت اجرای هنری چنین سبکهایی را ندارم امید دارم که با دعا و راز و نیاز امثال من بی استعداد استعدادهای واقعی چون سردار به قله های هنر و معرفت دست یابند که لیاقت آن را دارند.

داش ایکس
دسامبر 17, 2007امروز نمی دونم چرا یهو دلم هوای داش ایکس رو کرد. تصمیم گرفتم به خاطر چندین سال رفاقت یه حال حسابی بدم و یه چند خط ناقابل هم راجع به داش ایکس بنویسم. آشنایی ما به صورتی غیر متعارف آغاز شد. روایت است که هشت نه سال پیش، توی ساختمان گلستان (مربوط به دانشگاه آزاد میشه نه شهرک غرب) با یکی از بچه های همیشه خندان دانشگاه به اسم محمد از پله ها پایین می آمدیم، محمد دوستی را دید و فریاد زد: سلام، خوب شد دیدمت، بیا سی دی تو آوردم، خیلی باحال بود، من با سفیدبرفی و هفت کوتولش کلی حال کردم… این مکالمه به نظر من جالب اومد، البته جذابیت این مکالمه نه به خاطر این بود که سفید برفی ممکن بود من رو به یاد ادبیات فولکلور اروپا بیاندازه و یا هفت کوتوله خاطره ای رو تو ذهنم زنده کنه. این مکالمه از وقتی برای من جذاب شد که محمد اون کلمه جادویی را به زبان آورد (متاسفانه به دلیل اینکه این وبلاگ مخاطب خردسال هم دارد از باز تکرار کلمه خود داری می کنیم).
من: چه جالب، اگه الان این سی دی رو لازم نداری بده منم ببینم، در عوض منم یه سی دی باحال دارم برات میارم.
داش ایکس: نه! مشکلی نیست فقط زود بیارش…
من: دستت درد نکنه، من اسمم نعیمه…
داش ایکس: منم اسمم ایکسه… اینم شماره تلفنم، یاد داشت کن…
من: باشه، اه چه جالب موبایله؟
داش ایکس: نه بابا، کد لواسونه…
(قابل ذکر است که در اون دوران داشتن موبایل نشانه والایی شخصیت و ثروت و مکنت بود، چرا که قیمت موبایل با گوشی از یک خودروی کوچک هم گرانتر بود) خلاصه رفاقتی که با رد و بدل کردن یک سی دی مستهجن آغاز شد، سالها ادامه پیدا کرد و صد البته دیگر مستهجن نبود و تا چند ماه پیش که من خود را به این سرزمین کانگورو منتقل کردم، داش ایکس همیشه یک پای ثابت برنامه ها بود. در این چند سال آزگار تقریبا هر هفته همدیگر را میدیدیم و چه بسیار الکل که در این دیدارها به بدن زدیم و چه ماشین ها که در مستی به باد فنا دادیم.
سوژه های عشقی که دوستان برای خنده و سرگرمی درست کردند سالها دوام داشتند، چه بسا که کمتر عشقی در این روزگار به درازای این سوژه ها زنده بماند. مسافرتهای کوتاه بی برنامه و خاطره ها از جاده چالوس، شب ها و روزهای به یاد ماندنی ای را به یادگار گذاشتند و امروز گذر ایام غبار حسرت بر آنها پوشیده است. قسمت مهمی از خاطرات داش ایکس (که در حقیقت داش ایکس در این خاطرات دوست شماره دو بود) که چه لحظات شیرینی بودند، برای همیشه در ذهن من حک شده اند. چیتگر ها و بام تهران، شمال و ویلای آیدین را هنوز می طلبم.
امروز که به این می اندیشم که: دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی… دیگر اعتمادی به این کلام در خود نمی بینم. کلامی است که دیگر به نظر من سو رئال می آید، شاید دوستی در لفافه راهی باشد که انسان که امروز وامانده ترین موجود زنده است، پشت گرمی ای برای دوران پریشان حالی و درماندگی احساس کند، ولی این شاید قثط یکی از دستاورد های جانبی دوستی باشد. شاید بتوان دوست را در تعریفی بهتر شریکی برای لحظه های تنهایی دانست. شاید دوست کسی است که تنهایی را برای لحظاتی کنار می زند، شنونده ایست که سخنهایی را بدون نیاز به نتیجه گیری می شنود و گوینده ایست که دنبال بیان احساسش است. این شعر زمانی مناسب می نماید که انسان را همانگونه که آفریده شده بدون ظواهر مصنوعی و فریبنده اضافه شده بنگریم. انسان آن گاه که به دنیا قدم می گذارد موجودی است ضعیف که از محیط اطراف به حد مرگ ترسیده است ولی حتی کوچکترین دیدی از واقعیت ترس و مرگ ندارد. انسان وقتی به دنیا می آید فقط خود را به دست دیگران و روزگار می سپارد تا شاید باقی بماند و این درماندگی و ترس ماهیت انسان است. زمانی که از دنیا و ما فیها فارغ می شویم درماندگی و ترس را به همان شدت آغاز تولد تجربه می کنیم و چون دیگر نمی توانیم خود را به دست دیگران بسپریم، خدایی ایجاد می کنیم و خود را به او می سپریم. شاید این کلام درست باشد که: دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی… زمانی که دوست به ما کمک میکند درماندگی و پریشان خاطری ای را که از زمان تولد با خود داشته ایم موقتا فراموش کنیم.

تب پنجول گربه
دسامبر 14, 2007خوب من نمی دونم اینا از کجا میان، ولی قطعا از یه جا میان؛ خدا کنه برا من هم بیان…
نمی دونم چطوری این کارو میکنن ولی می دونم کارشونو خوب انجام میدن؛ خدا کنه مجانی باشه…
آره به من تب پنجول گربه میدن؛ تب پنجول گربه…
اولین باری که این مرضو گرفتم فقط ده سالم بود؛ از پیشی همسایه گرفتم؛ رفتم دکتر و درمانش کرد… ولی فکر کنم من بازم میخوام.
این گربه های نازنازی به من تب پنجول گربه میدن، تب پنجول گربه، از نوع حاد، پنجول گربه، آخ تب پنجول گربه.
خطرناک نسیت، دردم نیومد، ولی قاط زدم، میدونی وقتی نمیدونی دیگه چه کار کنی انگار این مرضو گرفتی…
باعث میشه یه مرد گنده گریه کنه، گریه، زار زار! بگه پس کی میای پیشم گربه من؟ کی تخت خوابم رنگتو میبینه؟
خوب من هم خرخر یه پیشی رو با پنجولم در آوردم. میدونن که دارن از من این مرضو میگیرن. البته اونا میدونن کجا برن وقتی که به عشقشون احتیاج دارن…
و میدونن که این مرضو از من گرفتن. من هم به اون پیشی های نازنازی تب پنجول گربه میدم. تب پنجول گربه. از نوع حاد، پنجول گربه. آخ! تب پنجول گربه.
پ.ن. وای که عجب چیزیه این تب پنجول گربه.

دین رحمت
سپتامبر 29, 2007يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ﴿123﴾
اى كسانى كه ايمان آوردهايد با كافرانى كه مجاور شما هستند كارزار كنيد و آنان بايد در شما خشونت بيابند و بدانيد كه خدا با تقواپيشگان است (123)
فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذَلِكَ وَلَوْ يَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَكِن لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ ﴿4﴾
پس چون با كسانى كه كفر ورزيدهاند برخورد كنيد گردنها[يشان] را بزنيد تا چون آنان را [در كشتار] از پاى درآورديد پس [اسيران را] استوار در بند كشيد سپس يا [بر آنان] منت نهيد [و آزادشان كنيد] و يا فديه [و عوض از ايشان بگيريد] تا در جنگ اسلحه بر زمين گذاشته شود اين است [دستور خدا] و اگر خدا مىخواست از ايشان انتقام مىكشيد ولى [فرمان پيكار داد] تا برخى از شما را به وسيله برخى [ديگر] بيازمايد و كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند هرگز كارهايشان را ضايع نمىكند (4)
وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالحَقِّ وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلاَ يُسْرِف فِّي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُورًا ﴿33﴾
و نفسى را كه خداوند حرام كرده است جز به حق مكشيد و هر كس مظلوم كشته شود به سرپرست وى قدرتى دادهايم پس [او] نبايد در قتل زيادهروى كند زيرا او [از طرف شرع] يارى شده است (33)
قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ ﴿29﴾
با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز بازپسين ايمان نمىآورند و آنچه را خدا و فرستادهاش حرام گردانيدهاند حرام نمىدارند و متدين به دين حق نمىگردند كارزار كنيد تا با [كمال] خوارى به دستخود جزيه دهند (29)

جهاد اسلامی با کانگوروی ملحد
سپتامبر 23, 2007دیروز دو تا از این کانگوروها داشتند راجع به اسلام بحث می کردند. طبیعتا وقتی این کلمه آشنا رو از زبان یک خارجی شنیدم نظرم شدیدا جلب شد. همانطور که انتظار داشتم و علی القائده اسلامی بحث به یهود و نصار کشیده شده بود. من که همیشه در اینطور بحث ها منتقد اسلام بودم، وقتی که برای اولین بار اسلام بیچاره را این چنین دست و پا بسته و بی حامی دیدم مثل کسی از به حمایت از یک بچه یتیم با کسی گلاویز شه به غیرتم بر خورد و تصمیم گرفتم به عنوان کسی که نون و نمک اسلام رو خورده به دفاع از آن برخیزم. البته همیشه بحث و مجادله جدی با یک انگلیسی زبان برای ما ایرانیها که اکثرا انگلیسیمان از حد گرفتن نمره IELTS یا تافل عدول نمی کند به مثابه رفتن به جنگ یک گردان نیروی آموزش دیده تا دندان مصلح است با یک قلاب سنگ. به هر حال با این فکر که قائدتا طرف نباید از اسلام چیزی بداند و من هر جا لازم شد میتوانم از سلاحهای مخربی چون خالی بندی و حاشا و سفسطه استفاده کنم و کمبود دانشم را جبران کنم، کمر سفت کرده و پا به میدان مبارزه فصاحت و بلاغت گذاشتم.
اما از بخت بد من طرف کانگورو نه تنها از اسلام بی اطلاع نبود بلکه قرآن را هم کامل خوانده بود- کاری که من هرگز نکرده ام- در نتیجه به محظ ورود به بحث با چند حمله غیر منتظره غافل گیر شدم. اول بحث شد که پیامبر اسلام اعلام کرده شخصا هشتصد یهودی را کشته که من کاملا مقتدرانه این مطلب را رد کردم و گفتم که هرگز! اصلا مشکل بین اسلام و یهودیت فقط شصت سال قدمت دارد و اسلام همیشه یهودیها را قبول داشته و هیچوقت هم مسلمانی به یهودی کشتن افتخار نکرده. یک من صفر کانگورو! همینکه داشتم احساس ظفر می کردم مطلبی پیش کشیده شد که اگر زنی طلاق بگیرد، تا چهار ماه اجازه سکس ندارد. آقا اینجا من جا خوردم و راستش کمی ترسیدم که جوابی نداشته باشم. با خودم گفتم خوب همین یه مورده. در جواب گفتم خوب بله! درسته ولی …. بعد ضربه بعدی مستقیم روی کلاه خود فرود آمد که در اسلام با زنی که در حال خونریزیست (از اون لحاظ) نباید سکس کرد. من که با دامنه محدود لغاتم در مقابل کانگورو کم آورده بودم خواستم سعی کنم که به این حکم جنبه علمی بدهم که با ضربه کاری دیگری مواجه شدم. زن شوهر دار اگر سکس داشته باشد باید اعدام شود! تازه خوب شد نمیدانست که نوع اعدام سنگسار است! وگرنه من باید از خجالت عرق می ریختم. وقتی که تیر بعدی مستقیم توی زره خورد و زره را شکافت، من با خود گفتم خدا رو شکر که این کافر نمی داند الآن ماه مبارک رمضان است و اگر کسی تو خیابان چیزی بخورد باید شلاق زده شود. اگر این را بگوید من دیگر چه میتوانم در دفاع بگویم؟ آخرین توهین به اسلام عزیز وقتی شد که گفته شد که اسلام تنها دینی است که در آن کفار را می توان کشت! خوشبختانه این بار هم نمیدانست که علاوه بر اینکه می توان کشت، شرعا می توان اموال و زن و فرزند را نیز به غنیمت برد! دیگر توان مبارزه نداشتم و همان چند کلمه انگلیسی که بلد بودم از یادم رفته بود و به این می اندیشیدم که باید مسلمانان نهضتی تشکیل دهند و هر چه زودتر جلوی ترجمه شدن هر رساله یا توضیح المسائلی را بگیرند که اگر احکام بول و غائظ، نجسات، عقد و متعه، زنا و لواط و نزدیکی با حیوانات و احکام حیض و استبراء و الخ به دست این جماعت کافر برسد دیگر آبرویی و محلی برای دفاع از اسلام نمی ماند. شرمنده و شکست خورده با صورتی عرق کرده و آویزان به این نتیجه رسیدم که دیگر برای دفاع ار اعتقاداتم (خوشبختانه ندارم) راهی نیست جز اینکه با بمب این کانگوروهای کافر را منفجر کنم. دیگر نیازی هم به انگلیسی قوی ندارم. تا این جانورها باشند که از اسلام فقط احکام ضایع و آبروریزی را یاد نگیرند. بنده خدا این همه احکام مثبت هم دارد.

عشق؛ کلمه ای که قرآن کم دارد
سپتامبر 21, 2007از ازل همه از عشق می گفتند، در هر مکتبی که می اندیشی، در هر سیاقی که سیر می کنی، به هر جا که سرک می کشی میبینی که همه از عشق می گویند؛ عشق، کلمه ایست که مطلقا در قرآن نیامده.
بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که حرف عشق در دفتر نباشد



