Archive for the ‘سیاسی’ Category

h1

شرکت آمریکایی آدوبی حمایت خود را از احمدی نژاد اعلام کرد

ژوئن 11, 2009

بیانیه شرکت آدوبی

بسمه تعالی

در راستای خدمات بی شاعبه دولت نهم این شرکت (Adobe) با اعلام اینکه اصلا به صهیونیستها وصل نیستیم با افتخار حمایت خود را از پروفسور دکتر محمود احمدی نژاد اعلام می کند. مستحضر هستید که نرم افزار فتوشاپ با وجود اتصال به غیب و معجز توسط مسوولین آمریکایی-صهیونیستی مورد بی مهری قرار گرفته بود. سالها از این محصول الهی در جهت امور چیپ و بی اهمیت روزانه مانند رتوش عکس؛ کارهای هنری و جعل اسناد بی ارزش استفاده می شده ولی دولت جنابعالی با استفاده گسترده این نرم افزار در امور حیاتی و بزرگ سیاسی و نظامی به این نرم افزار کلاس و اهمیت ویژه ای داده اید. از آنجمله می توان به مانورهای موشکلی سپاه که اسنادش در اینترنت موجود است اشاره کرد که ثابت شد جهت اصلاح الگوی مصرف و صرفه جویی تعدادی موشک با فتوشاپ پرتاپ شده است. مثالهای بسیار دیگری نیز از لطف شما به این شرکت اشاره می کند که از آن جمله است استقبالات میلیونی مردم از شما که توسط فتوشاپ به وجود می آید و حتی در روزنامه های وزینی چون کیهان چاپ می شود که اسنادش اینجا موجود است.

در پایان با اعلام حمایت از کاندیداتوری آن بزرگوار تقاضا داریم روشن نمایید چگونه بدون اینکه حتی یک مورد خرید فتوشاپ در ایران ثبت شده باشد این همه استفاده های سطح بالا از این نرم افزار شده است.

با تشکر- نوکر شما و ملت ایران
مدیر عامل شرکت آدوبی

h1

حران مالی جهانی؛ سال اصلاح الگوی مصرف در ایران و سال تو رو خدا مصرف کنید در استرالیا.

می 25, 2009

تفاوت کشورهای پیشرفته و پسرفته (مثل ایران) فقط در یک کلمه خلاصه می شود: جهت. این حاصل سالها تحقیق و تفحص بنده در امور خطیر مملکت داری و جامعه شناسی بود که به رایگان و بی منت در اختیار شما گذاشتم. حالا این کلمه از کجای ما درآمده؟ اهان! سوال خوبی بود. مثال اینکه در کشورهای توسعه یافته جریانات از پایین به بالاست ولی در کشورهای نیافته جریانات همه از بالا به پایین (فکر بد نکنید لطفا بحص جدیست). مثلا انتخابات. اینجا اول مردمند که گروه ها رو تشکیل میدن بعد گروه ها احزاب و سندیکا ها رو تشکیل می دن بعد احزاب دولت رو تشکیل می دن و بعد تمام ولی در ایران اول آقا دولت رو تسکیل میده بعد آقایان احذاب رو تشکیل میدن بعد احزاب گروهها رو تشکیل مردم هم گه گاه دور هر کدوم جمع میشن و شعار میدن. حالا در این اوضاع وضع اقتصاد جهان و طبعا همه کشورها خراب میشه. نتیجه اینکه در ایران: درآمد دولت کم میشه، پس باید مخارحش رو کم کنه. اصل مخارج دولت کجاست؟ شکم مردم. پس آقا تو تلویزیون ظاهر میشه و میگه مردم بترکه این شکمتون که اینقدر می خورید. از فردا کمتر مصرف کنید ما نمی خواهیم پولمون رو بریزیم تو خیگ شما تن لشها. همین اتفاق تو استرالیا میافته، چی میشه؟ رئیس جمهور تنش میلرزه. چرا؟ چون مردم ممکنه بی پول بشن و کمتر بخورن و اقتصاد راکد بشه و دولت ور شکسته. راه حل این که دولت میاد هر چی پول هم ذخیره کرده بوده به هر ترتیبی شده میده دست مردم تا خرج کنند و اقتصاد زنده بمونه.

حالا چرا؟ جواب باز هم همون جهته. در استرالیا مردم کار می کنند وخرج می کنند و پول را میدن به شرکتهای تولید کننده و خدماتی بعد شرکتهای خدماتی پول رو میدن به دولت و دولت مملکت رو میگر دونه. در ایران دولت پول در میاره و اول خرج خودش و بر و بچ غزه و ونزوئلا می کنه بعد حاج آقا ها و برادران خرجیشون میرسه یه مقدارم صدقه سری به دست مردم داده میشه تا بخورن و دعا گو باشند. دوباره می بینید که جریان پول یه جا از پایین به بالاست و جای دیگه از بالا به پایین. نتیجه چی میشه:

سال اصلاح الگوی مصرف در ایران

سال کمکهای مالی دولت در استرالیا: مثلا اگه بخواید خونه بخرید و اولین خونه تون باشه بیست و یک هزار دلار دولت میده حال کنید. اگه برای شرکتتون ماشین می خواید بخرید، 30 درصدش رو از مالیات کم کنید. اگه بچه دارید بیا هزار دلار بگیر خرجشون کن. اگه دانش آموزید بازم هزار دلار بگیر خرج کن. خلاصه دولت به هر دری میزنه که مردم خرج کردنشون کم نشه.

ایشالا که خدا جهت ما رو هم از پایین به بالا بکنه یه روزی.

h1

ماهواره امید و جایزه انصاری

فوریه 6, 2009

با هوا کردن ماهواره توسط جمهوری اسلامی فعلا جشن فضایی در ایران به پاست. من چندان از این خبر خوشحال نیستمم. گرچه هوا کردن ماهواره کار قابل افتخاریست ولی اگر دولت ایران ماهواره امید که سهل است فیل هم هوا کند من از این قضیه خوشحال نخواهم شد. دلیلش هم واضح است، چون هر دستاوردی دستاویزی خواهد شد برای گسترش بیشتر پوپولیست و محدود کردن بیشتر آزادی و حقوق بشر در ایران و در نتیجه دور از دسترس تر شدن دموکراسی. در دنیای امروز با پول می توان مستقیما ماهواره و بمب اتم ساخت و یا خرید ولی با پول نمی توان مستقیما ذره ای آزادی و دموکراسی خرید. شنیدن خبر اعدام یک دختار بچه بیگناه در ایرانی که بیست و پنج قرن پیش منشور حقوق بشر را نوشت برای من آنقدر تلخ است که خبر تولید تمام فن آوریهای پیشرفته هم نمی تواند شیرینش کند. حال آنکه تلخ ترش هم میکند، چرا که دیدن وحشی گری از مردمان سومالی و تانزانیا هرگز به تلخی دیدن وحشی گری از ملتی که ماهواره هوا می کنند نیست.
پیرو مقدمه بالا تصمیم گرفتم چند خط در باب ریدن به ماهواره امید بنویسم. چیزی که میخواهم اینجا ثابت کنم این است که هوا کردن ماهواره در دنیای امروز هیچ کار خاصی نیست و فقط پول لازم دارد و بس و این ادعا را فقط با یک دلیل ساده اثبات می کنم تا بسوزد کون آنان که چنان شادی می کنند که انگار ماهواره مال عمه شان است. بخوانید که جالب است.
جمهوری اسلامی ایران ادعا می کند با پرتاب ماهواره امید وارد فضایی شده که در انحصار چند ابرقدرت دنیا بوده. این حرف هم مانند باقی حرفهایشان دروغی بیش نیست چون فضا سالهاست که در انحصار دولتها نیست و شرکتهای خصوصی متوسط هم در آن فعالیت ها دارند و کرده اند.
“در چهارم اکتبر 2004 بنیاد X Prize (توسط برادر انصاری خودمان که آبجی انصاریمون رو هم فرستاد فضا) نظر دنیا را با پرداخت بزرگترین جایزه تاریخ به مبلغ 10 میلیون دلار به شرکت Scale Composites به خاطر فضانورد SpaceShipOne پرداخت کرد. برای بردن جایزه طراح معروف هوا فضا Burt Rutan و سرمایه گذار Paul Allen اولین تیم خصوصی را تشکیل دادند که توانست فضا نوردی بسازد و به فضا بفرستد که بتواند سه انسان را تا صد کیلومتر در فضا دو بار در عرض دو هفته برساند.”
متن فوق از سایت x-prize ترجمه شده. پنج سال پیش یک شرکت خصوصی سه نفر انسان را دو بار در عرض دو هفته به فضا فرستاد و تمام این زحمات را برای بردن ده میلیون دلار ناقابل انجام داد. امروز دولت ایران که صدها میلیارد دلار بودجه دارد یک ماهواره فسقلی به هوا فرستاده که به اندازه سایز باسن آن انسانها هم نیست در حالی که نیاز نبود چیزی هم به زمین برگرداند. گرچه این هم خود دستاورد قابل تقدیریست ولی کار چندان بزرگی هم برای یک دولت ثروتمند نیست. متوجه هستید که این ده میلیون دلار که با آن سه نفر انسان را فرت و فرت به فضا فرستاده اند پول تو جیبی بچه کوچیکه بعضی برادران سپاهیست. چیزی که باعث شده باقی کشورهای بزرگ دنیا دست به این کار نزنند نداشتن دلیلی برای انجام آن و هزینه کردن است نه مشکل بودن آن. برای مثال در همین استرالیای خودمان سال پیش وقتی رئیس جمهور سابق وعده ساخت نیروگاه اتمی داد اپوزوسیون چنان حالش را گرفت و اعلام کرد که شما به چه حقی می خواهید پول مالیات دهندگان را خرج این قرطی بایزیهای بی فایده بکنید.
دوباره عرض می کنم که طبیعتا من از دیدن پیشفت های علمی در کشور خوشحال می شوم ولی از دیدن خیل عوام که با این چیزها چنان حال می کنند که انگا به خر تیتاب داده ای و متوجه بازی های علنی عوام فریبانه نیستم صد برابر بیشتر ناراحت میشوم. این خط و این نشان ببینید در چند هفته آینده پیرو این موفقیت فضایی دشمنان آزادی و حقوق بشر در ایران سوار بر خرهای مست از طعم تیتاب چقدر جولان می دهند.

h1

No comments

اکتبر 14, 2008

 

hejab

hejab

 

 

Ardeshit Mohasses

Cartoon from here

h1

اعراب یا اسرائیل؟

سپتامبر 29, 2008

می خواهم به داستان اعراب و اسرائیل از دید یک ایرانی نگاه کنم. سوال اینجاست: چرا ما که دشمن قسم خورده اسرائیل ایم؟ و آیا ما ایرانیها باید دوست اسرائیل باشیم یا دشمن آن؟ در سه قسمت به این سوال پاسخ میدهم. یک اینکه واقا کشور اسرائیل چگونه به وجود آمد. دو اینکه اگر شما یک اسرائیلی بودید چه می کردید. و سوم اینکه ما ایرانیها در منطقه خاور میانه چقدر با اسرائیل هم دردیم. ضمنا عرض کنم که من شخصا مثل خیلی از شما و مردم ایران و جهان ضد اسرائیل بودم و اسرائیل را غاصب و خون خوار می دانستم ولی چند ماه زندگی کردن در منزل یک خانم مسن و محترم اسرائیلی، تصویری از پشت ماه نیز به من نشان داد.

نگاه تارخی: افسانه غلط: همه می دانیم که مردم فلسطین رو زی خوب و خوش داشتند در کشور خودشان به نام فلسطین زندگی می کردند که ناگاه انگلیسیهای مادر مرده اسرائیلی ها به با هزار دوز و کلک به کونشان کردند تا مردم فلسطین همه بدبخت و آواره شوند.
شاید به یاد بیاورید که در کتاب تاریخ روزی ترکها امپراتوری بزرگی به اسم عثمانی داشتند که تا جنگ جهانی اول به سرزمینهای وسیعی حکومت می کرد. فلسطین؛ عراق، اردن، کویت، حتی بلغارستان و یوگوسلاوی و غیره همه برای ششصد سال بخشی از امپراتوری عثمانی بودند. بعد از جنگ اول جهانی کنترل این سرزمینها به دست انگلیس و فرانسه افتاد و تمام کشورهای مذکور توسط سازمان ملل تولید شدند. قابل توجه است که اسرائیل هم از همان زمان در لیست بود یعنی قدمت اسرائیل برابر قدمت فلسطین و عراق و اردن و ترکیه و غیره است. نه بیشتر نه کمتر.

افسانه غلط: اسرائیلی ها مردم فلسطین را بدبخت و فقیر و بیچاره کردند. اگر ماهم در ایران بعد از هزاران سال تمدن بدبخت و فقیریم، حتما کار انگلیس و آمریکاست و اگر مردم زیمباوه از گرسنگی میمیرند شاید آن هم کار استرالیاست. اصولا هیچ کس در سرنوشت خودش سهیم نیست. مردم فلسطین از همان اول فقیر و بیچاره بوند و هنوز هم همان فقیر و بیچاره های قدیم اند. اسرائیل آنها را فقیر و بیچاره نکرده بلکه کون گشاد و بی سوادی و بی فرهنگی آنها را فقیر و بیچاره کرده همانطور که دارد ما را فقیر و بیچاره می کند. آن بیچاره ها نفت هم نداشتند و ندارند. جالب است بدانید که اعراب فقط زمینهای خشک و بی آب و علف را به اسرائیلیها طبیعتا ارزان فروختند ولی یهودیان زرنگ و سخت کوش بودند و بیابانها به به مدرن ترین و زیبا ترین شهر ها بدل کردند اما اعراب مناطق تحت سلطه شان را همانطور که بود نگاه داشتند. فکر می کنید اگر اسائیلی وجود نداشت مردم فلسطین کشوری پیشرفته و ثروتنمند داشتند؟ برای گرفتن پاسخ به کشورهای فقیری که اسرائیل نزدیک به آنها نیست مراجعه کنید.

افسانه غلط: اسرائیل به مسلمانان سرزمینش ظلم میکند: جالب است که بدانید مسلمانان و اعراب در اسرائیل خیلی از ما ایرانیها خوش بخت ترند و حقوقی را که ما در خواب میبینیم وبرایش کشته و زندانی می دهیم را به صورت طبیعی دارند. اعراب مسلمان که در اسرائیل ماندند و قسمت قابل توجهی از جمعت اسرائیل را تشکیل میدهند از تمام حقوق شهروندی یک کشور مدرن برخوردارند حقوقی که باقی مسلمانان دنیا که در نزد دولتهای مسلمان زندگی می کنند فقط می توانند آرزو بکنند.

افسانه غلط: مشکل اسرائیل با مسلمانان و انسانهاست: مشکل اسرائیل فقط مشکلی است بین کشورهای عربی اطراف و اسرائیل بر سر زمین. هیچ کس این وسط به مردم توجهی ندارد. ما ایرانیها نمی دانیم که پس از جنگ کیپور تمام اعراب توافق نامه ای صادر کردند که آواره های فلسطینی را در خاک خود راه ندهند و هیچ آواره جنگی ای را به عنوان شهروند نپذیرند در حالی که همان موقع اسرائیل اعراب آواره را که در خاک اسرائیل بودند پذیرفت و آنها امروز شهروند اسرائیل هستند، پاسپورت اسرائیلی دارند و در دموکراسی و رفاه زندگی می کنند.

افسانه غلط: اسرائیل به دنبال کشور گشایی است: تعداد یهودیان دنیا آنقدر کم است که همان سرزمین اسرائیل برایشان کافی است. آنها دنبال زمین بیشتر نیستند فقط دنبال امنیت هستند. آرزوی اسرائیل رها شدن از شر مناطقی فلسطینی است در صورتی که بتواند امنیت مردم خود را تضمین کند. از آنجا که در اسرائیل دموکراسی حاکم است و اقتصادشان وابسته به تولید و سازندگی است، امنیت و آرامش مهم ترین نیاز است. شهری که هر روز قسمتی از آن به صورت انتهاری منفجر می شود، برای پیشرفت مناسب نیست و جلوگیری از نفوظ اعراب بمب گذار راحت نیست. ان شاء الله که سرزمینهایی مثل نوار غزه که در اشغال اسرائیل هست هم آرامش و صلح پیدا کنند و نه مردم آن سرزمینها کاری به اسرائیل داشته باشند و نه اسرائیل کاره به آنها.

افسانه غلط: اسرائیلیها با ایران  و ایرانیها با اسرائیل مشکل دارند: برای بیش از دو هزار و پانصد سال (حتی در جریان جنگ دوم جهانی) یهودیان ایران را دوست خوب خود می دانستند و سابقه دشمنی این دو کشور (یا بهتر بگوییم ملت) در تاریخ به بیش از سی سال نمی رسد. ما ایرانیها این را هم نمی دانیم که هر ساله سالروز تاجگذاری خشایار شاه کبیر در بین یهودیها با شکوه جشن گرفته می شود که البته این سالروز را ما ایرانیها به تخممان هم برگذار نمی کنیم و در عوض خومان را در سالروز کشته شدن بعضی اعرب جر میدهیم.

افسانه غلط: اعراب مسلمان برادران و دوستان ما هستند و اسرائیلی ها دشمن ما: اشتباه ما اینجاست که اعراب مسلمان از جمله فلسطینیها فلانشان را هم به دست ایران نمی دهند. اگر از نردیک با اعراب آشنا باشید به راحتی می فهمید که عامه اعراب (مردمشان و نه فقط دولتهایشان البته قطعا انسانهای خوب و روشنفکر همه جا پیدا می شوند.) همیشه سودای نابود کردن ایران را داشته اند. آنها ایران را یک سرزمین کافر می دانند (اعم از اینکه دولت ما سعی در چسباندن خود به اعراب می کند) که به اعراب ظلم کرده و سرزمینهای اعراب (جزایر سه گانه و جدیدا خوزستان) را  اشغال کرده و قصد نابودی اسلام را به تبلیغ شیعه دارد. به یاد دارید که فلسطینیها سالروز صدام سه روز عزای عمومی اعلام کردند. ضمنا خواندن سخنان سران عرب در اینترنت چندان مشکل نیست. البته نمی توان از اسرائیل هم انتظار داشت که کشوری که با تمام قوا نشان می دهد که سعی در نابودی اسرائیل دارد را دوست داشته باشد. ذکر همین نکته کافیست که تا قبل از سی سال پیش یک یهودی هم وجود نداشت که احتمال جنگ با ایران را مضحک و بی معنی نداند در حالی که بیش از هزار سال است که سرزمینهای عربی سودای تسخیر ایران را در سر می پرورانند که هنوز هم با پر رویی تمام نشان می دهند. هر چقدر هم که سران ایرانی از کونشان نوش جان می کنند محبتشان جلب نمی شود.

در حقیقت در منطقه خاور میانه ما همان شرایط اسرائیل را داریم و داشته ایم البته ما به هر زحمتی که بوده زنده مانده ایم و دوام آورده ایم تا اسرائیلیها چه کنند. شاید ما به آرزوی دیرینه (سی ساله) مان رسیدیم و اسرائیل را نابود کردیم و اعراب هم  باز به آرزوی دیرینه (چند هزار ساله)شان رسیدند و  ما را نابود کردند. چه دنیای زیبایی که اسلام در آن همیشه پیروز است.

لطفا برای لحظه ای تمام تصویرهایی که از تلویزیون دیده اید و احساسات شما را بر می انگیزد فراموش کنید. اگر چند دقیقه خود را جای یک اسرائیلی بگذازید بد ضرری نمی کنید شاید کمی هم واقع بین تر شوید. صاحبخانه اسرائیلی من از چهل سال پیش حرف می زند. زمانی که اسرائیلی ها در کلونیهایشان به سختی کار می کردند. زنانی که برای حفاظت از کودکانشن اسلحه به دست می گرفتند و از اعرابی که شبانه در حیاط خانه های مردم بمبهای کوچک می ترکاندند و دامهای یهودیان را می دزدیدند. از استرسهای جنگ برای کشور کوچکی که در میان میلیونها نفر که با نفرت عمیق در اولین فرصت آنها را قتل عام می کنند. از یوم کیپور که اسرائیلیها در دو روز یک چهارم جمعیتشان را از دست دادند. او از زنانی صحبت می کند که “شتر عنکبوتها” (زشت ترین عنکبوتهای زمین) را با  دست خود از خانه دور می کردند و در زمینها و کارخانه ها شبانه روز تلاش می کردند تا سرزمینی که در آن زندگی می کنند را بسازند. بله عزیزم، هیچکس بدون مصرف هوش و تلاش سخت و بی وقفه پیشرفت نمی کنند. اگر اسرائیلی ها سرزمین ثروتند و پیشرفته ای دارند، آن را با تلاش سخت  و خردمندی و تفکر ساخته اند نه با نفرت و دعا و خواب و فروش نفت. نه با دروغ و عوام فریبی و نه با وعده های تو خالی.

h1

محمود افغان یا محمود خودمون

ژوئن 25, 2008

 

از ویکیپدیا:
محمود افغان پسر میرویس‌. رئيس طايفهٔ غلجائی است. پس از مرگ پدر و قتل عموی خود عبدالله وى افغانان ايرانی را در ۱۱۲۰ مغلوب كرد و سردار ايشان اسدالله‌خان را كشت و اين عمل را در چشم درباريان اصفهان خدمتگزارى جلوه داد. محمود در ۱۱۲۴ قصد تسخیر ايران كرد و به كرمان رسيد ليكن لطفعلى‌خان والی فارس عموی فتحعلى‌خان وزير اعظم او را سخت شكست داد و به قندهار گريزاند. در سال ۱۱۲۴ ه‍ . ق. محمود بار ديگر از راه سیستان و كرمان و یزد به اصفهان حمله نمود و در ۱۱۲۴ آنجا را گرفت. وى در ۱۱۲۷ ه‍ . ق. (۱۷۲۵ میلادی) بدست پسرعمویش اشرف افغان به قتل رسيد.

محمود خودمون (مموتی) پس از یک روز پر کار سر بر بالین می گذارد تا دمی افکار پراکنده اش را متمرکز کند ولی از زور خستگی تا جسم بی جان و نحیفش افقی می شود پلکهای ضعیف و خسته اش در مقابل نیروی جاذبه تسلیم می شوند و روی هم می نشینند. هنوز خر و پف مموتی به اتاق بغل نرسیده هاله ای از نور دور سرش حلقه می زند و در عالم رویا روحی  از اجدادش از گذشته های دور به دیدارش میاید: (از آنجایی که روح مربوط به محمود افغان است مکالمه را به لهجه شیرین افغانی بخوانید)
روح: آهای ** کش! چه کار می کنی؟؟؟
مموتی: آهای فحش نده فحش نده *** به **** خوارت. خواب می کنم مگر نمیبینی؟ کار کرده میکنم خستگی خواب می کنم.
روح: هی ** کش! من جد جد جد بزرگوارتم خاطر نمی داری؟ خوارت *** اگر خاطر نیاوری.
مموتی: ها ها یک چیزها به خاطر دارم! خودتی محمود؟ ای ** کش. من مادرت را**** روزگارها نبودی کارت داشته می کنم.
روح: ها! خبر رسیده که دوباره مثل قدیم ایران را گرفته کردی؟ ها! ما اینجا بسیار به تو افتخار کرده میکنیم ** کش. کلی برا همسایه ها آغا محمد خان **کش و غیره وطن دارها کلاس گداشته می کنیم.
مموتی: جد کبیر **کش، من بد وضعیتی گیر وکرده می کنم همه می گویند تو خوار مملکت *** می کنی من می گویم خوب مگر باید دگر کار می کنم با مملکت؟
روح: غمت نباشد پسر گل! من هم ناروا گفته می کردند که مملکت به فاک می کنی و بی لیاقتی می کنی ولی من خودم مملکت داری کرده می کنم اگر من مملکت بکرده کی مملکت بکرده؟؟؟ اگر کرده می کنی؟ من بلد تر می کنم؟؟ ای **کش تو را یکبار دیگه انتقاد می کنی خواهر مادرت عمامه کرده می کنم گه می خوری …
مموتی: آرام بگیر آرام بگیر! صدایت بر من بلند نکن می دهم ***ت را به دور گردنت حلقه کنند  خوارت **یند. بسیار سردار در خدمت دارم ها….
روح: آهای ** حواست به دور و برت باشد، این منتقد های ** کش را خوار و مادرشان سفره میکن دهنشان را *** که من می دانم مملکت داری چگونه کرده کنم و به تو یاد می دهم این آدمهای شهوتران که در دانشگاه ها گذاشته می کنی و رئیس پلیس می کنی را از میان **کش ترین ها انتخاب کن تا خوارت *** نشود.
مموتی: خفه شو خفه شو تیریپ نصیحت بر من گذاشته نکن من خودم ختم مملکت داری ام خوارت *** تو را یک ساعت دیگه نصیحت کن ببینم.
روح: تو غلط می کنی مرا اینگونه صحبت می کنی من سیصده سال تجربه کرده داشته می کنم ای ***** ***
مموتی: ای **کش گه نخور تو اگر سیایت داشته می کردی آن اشرف *** کش را مادرش*** که در هفت هزار سال پیش ترا به قتل نرسانده می کند …
روح: لعنت بر تخم لق که چنین **کشی پس انداختم که بعد 4000 سال مرا فحش می دهد! برو بدبخت تاریخ خوانده کن که بدانی آن اشرف ***کش مرا 7000 سال پیش نکشت و 700 سال پیش مقتول میکند تو غلط می کنی دانش نداری زر می کنی
مموتی: خفه خفه **کش ** به *** خوار و… ترا گیر بیارم! کجایی سردار این ارازل را دستگیر کرده کنی آفتابه بر گردنش آویزان کنی هااااااااااااای!!

در این لحظه مموتی از زور عصبانیت از خواب بیدار می شود.

 

h1

فرمانده ناقلا و فانتزی های سکسی-اسلامی

مارس 12, 2008

داستان فرمانده بلای نیروی انتظامی تهران بزرگ به نظرم یکی از داستانهای جالب این روزهاست. گاهی اوقات شکافهای کوچک داخلی بین قدرتها باعث میشود که اتفاقهای با مزه و با نمکی (از زور نمک آدم بالا میاره) که در حلقه بسته قدرت ایران می افته به شکلی آشکار بشه و موجبات تفریح سالم برای جوانان ایرانی که چندان امکانات تفریحی در اختیار ندارند فراهم بشه. قصد دارم این مساله را با نگاه مثبت بنگرم و به جای دیدگاه سیاسی یا اجتماعی این مهم را از دیدگاه هنری به پنجه تیزبین نقد خودم بسپارم. داستان از این قرار است که رئیس پلیس بلای شیطون نیروی انتظامی (بی خبر از اینکه رئیس قوه قضاییه آمارشو داره) مشغول انجام یک سری کارهای خلاف عفت بوده که دوستان قوه قضاییه بدون اطلاع رئیس دادستانی (رفیق فاب سردار) سر به زنگا به خانه می ریزند و جناب سردار را یک دست به جلو (جهت پنهان کردن آلت فساد) و یک دست به عقب (جهت حفظ امنیت اجتماعی) از محفل عرفانی-مدهبی خود خارج میکنند. (عجب ضد حالی میشه- من که از این خروسهای بی محل که همیشه تفریح آدم رو خراب می کنند خیلی بدم میاد). محفل نام برده را بی دلیل عرفانی – مذهبی نخواندم. البته لازم به ذکر است که سردار زارعی تا مدتی قبل به شدت مشغول به ایجاد امنیت اجتماعی در کشور بوده و با تمام قوا خالصانه و مخلصانه به دخترهای فاسدی که با کمال وقاحت در مملکت اسلامی از آزادی بی حصر موجود سوء استفاده کرده بودند و چکمه و شلوار تنگ به پا می کردند، به عنوان عناصر فاسد فریبخورده تذکر می داده و الحمد الله موفق به شناسایی صدها هزار مفسد چکمه پوش نا مسلمان لعنتی بدکاره شده بود. چه مادران فاسدی که برای برداشتن بچه فاسدتر خود به سمت مهد کودک می رفتند ولی نقشه شوم غیر اسلامیشان به همت برادران غیور نیروی انتظامی تحت فرمان سردار کشف گردید و چه باند های فساد مادر-کودکانی که قبل از یافتن هر گونه امکان برای عملی کردن نقشه شوم شیطانیشان توسط نیروی دلیر انتظامی و یاران سردار متلاشی شدند و چه خانم دکترهای فاسدی که توسط دوستان رشید سردار به سزای عمل قبیحشان (نشستن با نامزد نامحرم در پارک) رسیدند و در بازداشتگاههای همدان خودکشی شدند. درود بر ایشان و ان شاءالله که خدا صد در دنیا و هزار در آخرت به سردار عوض بدهد.

ر محفل عرفانی-مذهبی ای که سردار عزیز با تمام ذوق هنری خود برگذار کرده بود و توسط برادران بی هنر قوه قضاییه از رسیدن به هدف غایی و ایجاد انقلاب هتری در ژانر پورنو باز ماند، طبق افشای سایت امیر کبیر، سردار شش بانوی عزیز را عریان کرده بود و از ایشان درخواست کرده بود که به صف شده و نماز جماعت بخوانند. این حرکت سردار برای هر هنرمند مدرنی سرمشق است و باید چراغ راه قرار گیرد، چه بسا سردار نادانسته آغاز دوران جدیدی از هنر را رقم می زند که شاید در آینده مکتب زارعسیم خوانده شود و در آن مولفه های مذهب، هنر، زیبایی، و آزادی خواهی به اشکال کانسپچوال گرد هم می آیند هنر مدرن را به راهی می برد که اگر نیچه زنده بود حتما حکم بر متولد شدن دوباره هنری که مرد، میداد. صحنه مرد لاغر اندامی با چهره نورانی، محاسن آراسته و عینک بچه مثبتی که با سردوشی های نورانی سپاه پاسداران و نیروی انتظامی با شکلکهای الهی بر دوش به صورت عریان و با بدنی پشمالو و نحیف به تماشای شش زن زیبا با اندام بهشتی همچون فرشته های تابلوهای میکلانژ، که در حال تعظیم در برابر جبروت الهی و عدای نماز جماعتند، مرا یاد تابلوی قدیسه های داویینچی می اندازد. سردار زارعی که عنان تخیل و فانتزی را از مرزهای فعلی هنر مدرن کانسپچوال فراتر برده، و راهگشای فصلی تازه در این دریای بی انتهاست، چنان تحسین مرا بر انگیخت که مجبور شدم با وجود تمام مشغولیات ساعتی را به مدح این فرهیخته مرد عالم هنر معاصر اسلیمی بپردازم.

یش بینی می کنم که این حرکت سردار، گرچه نا تمام ماند ولی الهام بخش تولید کنندگان فیلم های پرنو (که در سرزمینهای اسلامی بیشترین طرفدار را دارند) گردد و هنر مندان و کارگردانان این ژانر هنری را به پیروی از سبک سردار هدایت کند و به زودی شاهد خیل فیلمهای هنری با صحنه هایی از زنان عریان در حال نماز خواندن و عبادت ویا انجام فلان کارها در عمیق ترین حالات روحانی شویم. در پایان هم برای سردار آرزوی موفقیت هرچه بیشتر در فعالیتهای هنری ایشان دارم و گرچه خود استطاعت اجرای هنری چنین سبکهایی را ندارم امید دارم که با دعا و راز و نیاز امثال من بی استعداد استعدادهای واقعی چون سردار به قله های هنر و معرفت دست یابند که لیاقت آن را دارند.

h1

فریدون سه پسر داشت (با امکان دانلود)

ژانویه 12, 2008

شاعر عینک ته استکانی همیشه می گفت : تنها نکته ی مثبت انقلاب ما این بود که پته ها ریخت روی آب. همه چیز عریان شد، اسلام ، احزاب سیاسی ، و یک لشکر آدم مثل تو. شاید لازم بود چنین بلایی سرمان بیاید تا بفهمیم کی هستیم و اصلاً چی می خواهیم.

خواندن این رمان زیبای عباس معروفی را به هر ایرانی شدیدا توصیه می کنم. اگر اهل مطالعه هر چیزی هستنید، اگر کتابخوانید و عاشق شاهکارهای ادبی، طلف کردن وقت نخواهد بود اگر این رمان را هم بخوانید. گرچه شاهکار ادبی نیست ولی ماهیت داستان لزوم خوانده شدن را برای ایرانیهای نسل دوم و سوم انقلاب از هر شاهکار ادبی دیگری بیشتر می کند. اگر روزنامه می خوانید تا از اخبار مطلع شوید هم این رمان را بخوانید. اخبار مهمتری انتظار شما را می کشند.

اعراب داشتند با هم متحد می شدند که به اسرائیل حمله کنند و آنجا را بگیرند، اما امریکا بازی را عوض کرد و عر بها ریختند توی ایران .

فکر نمی کنم ایرانی ای وجود داشته باشد که انقلاب 57 یکی از دغدغه های فکری اش نباشد. که چه شد این بلا سر ما آمد؟ چرا جمهوری اسلامی؟ پدران ما مگر چه مرگشان بود که ما رو تو این نکبت عرق کردند. چرا ملت اینقدر احمق بودند که شاسکولی مثل خمینی را صاحبخانه بخت سیاه خود کردند و هزاران سوال از این دست که واقعیت زندگی امروز ما در ایران را تحت الشعاع خود قرار می دهد.

ماشین با سرعت هولناکی طول اتوبان های ترکیه را به سمت مرز ایرا ن طی می کرد، و مجید خیال می کرد که سکو ت در بخش چهار آسایشگاه مثل نت های نواخته نشده در هوا معلق است ، روی تخت خوابیده و صداها را می شنود: «. نیشت هاگن ، آخن »

داستان، سفرهای یک پناهنده سیاسیست که سالها پس از انقلاب در آلمان در یک آسایشگاه روانی زندگی میکند به اعماق خاطرات. خاطرات خانواده سیاسی ای که انگار خانواده فریدون شاهنامه است با سه پسر. سلم و ایرج و تور. فریدون جهان را بین پسرانش تقسیم کرد، غرب را که شامل روم و یونان بود به سلم داد، شرق را که سرزمین توران بود به تور داد و ایران را که بهترین و ثروتمند ترین قسمت بود به ایرج بخشید ولی دو برادر دبگر بر او حسد بردند و او را از پای در آوردند. ولی فردوسی هم دروغ می گوید. فریدون چهار پسر داشت مجید و سعید و ایرج و اسد.

آن روزها از کله ام آتش می بارید، عین کوکتل مولوتف هایی که وقتی پرتاب می کردیم ، درِ تانک باز می شد و یک گروهبان بدبخت به حالت تسلیم بیرون م یآمد. من به این قصد رفته بودم که یک گوجه فرنگی گندیده حرام شاملو کنم تا رخسارِ زردش رنگ بگیرد. شاید هم یاد تو افتاده بودم . حالا یادم نیست . بروبچه های سازمان برای من بلیت جور کرده بودند و ما همه آماده بودیم . اما خیلی عجیب بود ایرج ، تو فکر کن هزارودویست نفر آدم از راه های دور آمده بودند آنجا که شاملو را ببینند. صندلی ها پر بود، دورتادور سالن آدم ایستاده بود، و هرکس یک شاخه گل میخک دستش بود. عده ی زیادی هم گل به دست بیرون درها مانده بودند و به خانه هاشان نمی رفتند. مانده بودند که صدای او را از بلندگوها بشنوند. و من صدای تو را می شنیدم : چراغی در دست، چراغی در دلم. زنگار روحم را صیقل می زنم . آینه ای برابر آینه ات می گذارم، تا از تو، ابدیتی بسازم… کجایی ؟

خانواده ای خوشبخت که در میان بازیهای سیاسی زمانه تباه شد تا نا خواسته دوران مهمی از تاریخ ما را برای ما ثبت کرده باشد.

نمی دانم چرا یکباره برگشتم و ناگاه چشمم به عبدالناصر افتاد. لای در باز مانده بود، و من جایی بین شهوت و مذهب پرپر می زدم . قلبم داشت منفجر می شد، و حادثه ای در گوشم تیر می کشید. آن لحظه ی وحشتناک عکس شد و برای ابد به دیوارهای ذهنم آویخت. عکس دیواری که فرو ریخ ت و من همراه آن دیوار به اعماق دره ها سقوط کردم . عکس ناصر ناصری که پشت درِ اتاق روی ویلچرش بیهوش شده بود. عکس ملافه ای که وقتی من آن را می کشیدم تا دور خودم بگیرم ، رؤیا برهنه می ماند، و وقتی رؤیا آن را می کشید، من وسط اتاق لخت می شدم . عکس آمبولانس . و عکس ویلچری که کنار پنجره برای مدت ها ماند.

مرد بازنده ای که عمر خود را به آرزوی آزادی ایران تباه کرد ولی چه راه تباهی برای آزاد کردن داشت. کسی که بعدها چنان از دست رفته بود که به دختر پانزده ساله نزدیکترین دوست تمام زندگی اش هم تجاوز می کند تا چهار سال ملال آور را که چون تسمه چرمی بی انتهایی که مجبور بود آن را بجود و هر چه می جوید تمام نمی شد در آسایشگاه روانی به سر برد.

آدم وقتی در یک دعای اسمی ، اسمی نداشته باشد به زبان می آید و می خواهد یک جوری خود را به ثبت برساند. هرچه کوچک تر باشد، خواسته اش بزرگتر است. و بعدها در آسایشگاه آلکسیانای آخن فهمیدم که آدم های بزرگ اصلاً خواسته ای ندارند. شاید به همین خاطر است که عشق در غربت پا نمی گیرد.

و وافعیتی است که عشق در غربت پا نمی گیرد.

عشق اصلی من همان در پانزده سالگی بود. می دانید؟ عشق در غربت پا نمی گیرد.

فایل pdf داستان را برای دانلود بدون رعایت کپی رایت اینجا گذاشته ام. حتما بخوانید. در ضمن یاد آور می شوم که نقل قولهایی که در بالا آمده قسمتهایی از کتاب است.

h1

رد سم های فاشیست بر دنده های خورد شده

نوامبر 30, 2007

قبل از شروع متن عرض کنم که می تونید به سایت http://www.politicalcompass.org/test نظری کنید. تستیست که موضع سیاسی شما رو نشون میده و احتمالا از نتیجه آن غافلگیر بشید. من همیشه فکر می کردم از بابت دیدگاه اقتصادی خیلی راستم وقتی فهمیدم از زور چپی به کمونسیم می زنم حسابی افسرده شدم. حالا خدارو شکر لا اقل به اندازه نلسون ماندلا لیبرال فکر میکنم.

موضع سیاسی من

حالا از بحث تست دیدگاه سیاسی بگذریم؛ امروز در دوم دام متنی از ابراهیم نبوی می خوندم که روز قبل از انتخابات مرحله دوم سال 84 نوشته بود. خوندن متن منو یاد همون روز انداخت که مدتی سیرک انتخابات برپا بود و خیابانهای تهران مملو از شور و شوق. همیشه چند هفته به انتخابات فضای شهر کمی آزاد می شد و قلعه خاکستری دیوها و برده ها چند هفته موقتی انگار آفتاب می گرفت. مردم می تونستند بدون اینکه از نیزه های چرک و زنگ زده نگه بانان تیره پوش در ماشینهای سیاه رعب آور بترسند به همدیگر لبخند بزنند. شب قب از انتخابات یادمه که در ترافیک چهار راه پارک وی تا ساعت دو صبح گیر کرده بودم و صندلی ماشین پر از تبلیغات احمدی نژاد و هاشمی شده بود. خوب به یاد دارم که وقتی جوان بسیجی که لبخندی مصنوعی به لب داشت ازم پرسید احمدی نژاد یا هاشمی با بی تقاوتی پاسخ دادم: “کون لق جفتشون.” در حالی که روحم هم متوجه سایه قول چرک فاشیست که چنگالهای تیزش رو آماده پاره کردن مردم و مملکت و ریزه آزادی رنگ و رو رفته کرده بود، نبود.

متن زیر برگرفته از سایت دوم دام، ابراهیم نبوی، در آن روز کذایی است:

فردا مهم ترین روز تاریخ سرنوشت ماست. یک قانون مهم اجتماعی و سیاسی می گوید؛ جمعیت صدهزار نفری را با بیست هزار فاشیست وفادار می توان تارومار کرد، اما جمعیت سه میلیون نفری را هیچ نیروی فاشیستی نمی تواند از بین ببرد. ما تک تک آرای مردم را می خواهیم. هیچ برگی سفید نماند.

امروز دچار ناسازه ای دشواریم، مردم هاشمی را دست ندارند، اما نمی دانند احمدی نژاد چقدر خطرناک است. نام هاشمی رفسنجانی برای ما نامی خوش آواز و رنج آور است. او خاطرات بدی را به ذهن ما می آورد، اما هر چه که هست او سدی است در برابر فاشیسم. بعد از اینکه با موفقیت از فاجعه گذشتیم باید فکری جدی کنیم تا هم از هاشمی بخواهیم تا با کسانی که از او حمایت کردند کنار بیاید و هم لانه زنبوری را که نظامیان در آن خانه کرده اند ویران کنیم.

محمود احمدی نژاد موجودی بی مقدار است که دندانهای گرسنگان را شمرده است، او وعده نان می دهد، چنانکه فاشیست های قبلی چنین وعده دادند، اما مثل همه فاشیست ها دندان طلای مردگان را خواهند کشید و مخالفان خویش را به زندان خواهند افکند. پیش از اینکه چنین نکبتی بر سرنوشت مان سایه افکند پای صندوق های رای برویم و هر که را می شناسیم مجبور کنیم که برای زنده ماندن و تحقیر نشدن به هاشمی رای دهد.

پیروزی در این انتخابات وقتی اهمیت دارد که معلوم شود ما بسیاریم و جنبش فاشیستی رای بالایی ندارد. اما به خاطر بسپاریم، حتی در صورت پیروز در این انتخابات نیز خطر جنبش فاشیستی جدی است، باید برای آن فکری کرد. امروز باید دست به دست هم بدهیم و این لکه ننگ را از پیشانی ملت مان پاک کنیم. وجود احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور ایران توهین به تاریخ، شرف، حیثیت و فرهنگ و هنر ایرانی است. با رای مان فاشیست ها را سرجای شان بنشانیم.

h1

رئیس دانشگاه کلومبیا و مازوخیسم حاد تاریخی ایرانیان

اکتبر 2, 2007

در روزهای اخیر ظاهرا سخنان بالینگر، رئیس دانشگاه کلمبیا به مذاق بسیاری از ایرانیان چه روشنفکر و چه کوته فکر سخت سنگین آمده است. در وبلاگها و نوشته های دوستان و اغیار که سرک کشیدم، کمتر موردی دیدم که به مذمت ایشان نپرداخته باشد چه بعضی دوستان روشنفکر با کمال تعجب (البته من اصلا تعجب نکردم) حتی برخورد تند بالینگر را توهین به مردم ایران دانستند. چنین وقایعی دقیقا مانند انتخاب شدن خود احمدی نژاد جزو موارد یاس انگیزی ایست که آدمی را از امید به هر گونه آینده روشن و یا کمتر تاریک برای ایران نا امید می کند. موردی مثل انتقاد از سنگسار به دلیل درست اجرا نشدن آن و یا تلاش برای گرفتن اجازه ورود زنان به استادیوم ورزشی! جهت مبارزه برای حقوق زن!!! در ایران اسلامی.
متاسفانه مردم ایران در هر نوع مسلک و مرامی که هستند، روشنفکر و کوته فکر و بلند فکر و کج فکر و غیره از یک مازوخیسم حاد تاریخی رنج می برند که بر اثر حاکمیت هزار و چند صد ساله فرهنگ اسلامی و استبداد دینی اسلامی بر افکار آنهاست که از بنیان خانواده شروع شده و تا سیستم حکومتی در اسارت آن بوده اند. فرهنگ عربی فقر پرستی و مرده پرستی و زنجه موره و چس ناله و روزه و زوزه و ترس دائمی از خدای قهار خشمگین امتحان کننده و امید واهی به لذتهای شکمی و زیر شکمی بهشت که در ازای طرد لذتهای شکمی و زیر شکمی زمین به دست می آیند. روحیه فقر پرستی و زنج پرستی، بدبخت محوری که امروز موجوی چون احمدی نژاد را بر اریکه قدرت نشانده، و روحیه ذلت و خاک بر سری و توسری خوری و خ… مالی از پدر و برادر بزرگتر و شوهر و لاط محل و محتسب و پلیس و مسوول نظافت مستراح عمومی و راننده اتوبوس و مدیر مدرسه و استاد دانشگاه و وکیل و وزیر و شاه و رئیس جمهور و … و فرشته و شیطان و خدا و … در تمام وجود ما رخنه کرده و ما ناچار به هیتلر و گاندی علاقه مندیم چون هر دو اگر اینجا بودند می توانستند با قنداق مسلسل و یا لباس پاره پوره توی سر ما بزنند و افکار ابلهانه شان را بر ما تحمیل کنند. متاسفانه اگر کسی توی سر ما بزند و چیزی را بر ما تحمیل کند چنان در ناخود آگاه خود به آن وابسته می شویم و همچون کسی که در کودکی مداوما مورد آزار جنسی قرار گرفته و در سنین بالاتر عقده فروخورده خویش را با پیدا کردن جفتی ظالم وسلطه جو و روانی که دائما آزارش می دهد ارضا می کند، به این چنین موجودات سلطه جو و آزار دهنده ای عشق می ورزیم. تا حدی که فرق هیتلر و گاندی را باز نمی شناسیم و تا زمانی که هر کدام چیزی بر ما تحمیل کنند، مورد علاقه ما خواهند بود هرچند که در ادبیات روزانه رکیک ترین دشنام ها را نثارشان می کنیم و در هر محفلی و مقامی نفرتمان را سخت از ایشان ابراز می کنیم ولی چون پدری معتاد و الکلی آن را جزوی جدا نشدنی از خویش می دانیم و محکومیم که تا ابد تحت سلطه او زجر بکشیم و لذت ببریم.
من رفتار آقای بالینگر را نه رفتاری از روی ترس و سیاسی بلکه تنهاترین و طبیعی ترین رفتار ممکن در مقابل یک دیوانه مالیخولیایی که پس از بیان بزرگترین توهینها و انجام بدترین نامردیها و آزار و اذیتها بر اهالی یک خانه با پر رویی تمام به مهمانی صاحبخانه می رود و انتظار دارد که با گل و شیرینی به دستبوسش بیایند می دانم. شناخت زیادی بر مردم آمریکا ندارم ولی انتظار ندارم که آنها هم چون ما باشند و به مازوخیسم حاد تاریخی ما دچار باشند. اگر ما در خانه مان به کسی که دو روز پیش به همسر و دخترمان تجاوز کرده از روی ترس، با کمال نفرت چای تعارف میکنیم و غضب خود را فرو می خوریم که مبادا به تلیشه قبای حضرت متجاوز بر بخورد، عاقلانه نیست که از دیگران نیز چنین انتظاری داشته باشیم. شرط آزاد اندیشی آن نیست که فقط مودب باشی و بودا گونه بر هر متجاوزی لبخند بزنی. اگر آقای بالینگر به کسی که بر دوستان و جامعه تحت حمایتش بزرگترین بی احترامی ها و کثیف ترین توهینها را کرده، اهالی و اساتید دانشگاهش را تا یک هفته پیش در زندانهای انفرادی شکنجه میداده، بدترین توهینها را نسبت به بهترین و آدم حسابی ترین دوستانش ابراز کرده و پر رو پر رو به خانه ایشان آمده تا همه آن توهینها و کثافتکاریها را با سربلندی در آنجا تکرار کند، احترام می گذاشت – چه این آدم رئیس جمهور باشد چه یک دزد یا زندانی و یا هر چیز دیگر – من شخصا به عقل ایشان شک می کردم. متاسفانه درمانی برای این مازوخیسم حاد تاریخی که در گوشت و خون و رگ ما ریشه دوانیده نمی بینم. ای کاش ما اینقدر بازنده نبودیم.