h1

فریدون سه پسر داشت (با امکان دانلود)

ژانویه 12, 2008

شاعر عینک ته استکانی همیشه می گفت : تنها نکته ی مثبت انقلاب ما این بود که پته ها ریخت روی آب. همه چیز عریان شد، اسلام ، احزاب سیاسی ، و یک لشکر آدم مثل تو. شاید لازم بود چنین بلایی سرمان بیاید تا بفهمیم کی هستیم و اصلاً چی می خواهیم.

خواندن این رمان زیبای عباس معروفی را به هر ایرانی شدیدا توصیه می کنم. اگر اهل مطالعه هر چیزی هستنید، اگر کتابخوانید و عاشق شاهکارهای ادبی، طلف کردن وقت نخواهد بود اگر این رمان را هم بخوانید. گرچه شاهکار ادبی نیست ولی ماهیت داستان لزوم خوانده شدن را برای ایرانیهای نسل دوم و سوم انقلاب از هر شاهکار ادبی دیگری بیشتر می کند. اگر روزنامه می خوانید تا از اخبار مطلع شوید هم این رمان را بخوانید. اخبار مهمتری انتظار شما را می کشند.

اعراب داشتند با هم متحد می شدند که به اسرائیل حمله کنند و آنجا را بگیرند، اما امریکا بازی را عوض کرد و عر بها ریختند توی ایران .

فکر نمی کنم ایرانی ای وجود داشته باشد که انقلاب 57 یکی از دغدغه های فکری اش نباشد. که چه شد این بلا سر ما آمد؟ چرا جمهوری اسلامی؟ پدران ما مگر چه مرگشان بود که ما رو تو این نکبت عرق کردند. چرا ملت اینقدر احمق بودند که شاسکولی مثل خمینی را صاحبخانه بخت سیاه خود کردند و هزاران سوال از این دست که واقعیت زندگی امروز ما در ایران را تحت الشعاع خود قرار می دهد.

ماشین با سرعت هولناکی طول اتوبان های ترکیه را به سمت مرز ایرا ن طی می کرد، و مجید خیال می کرد که سکو ت در بخش چهار آسایشگاه مثل نت های نواخته نشده در هوا معلق است ، روی تخت خوابیده و صداها را می شنود: «. نیشت هاگن ، آخن »

داستان، سفرهای یک پناهنده سیاسیست که سالها پس از انقلاب در آلمان در یک آسایشگاه روانی زندگی میکند به اعماق خاطرات. خاطرات خانواده سیاسی ای که انگار خانواده فریدون شاهنامه است با سه پسر. سلم و ایرج و تور. فریدون جهان را بین پسرانش تقسیم کرد، غرب را که شامل روم و یونان بود به سلم داد، شرق را که سرزمین توران بود به تور داد و ایران را که بهترین و ثروتمند ترین قسمت بود به ایرج بخشید ولی دو برادر دبگر بر او حسد بردند و او را از پای در آوردند. ولی فردوسی هم دروغ می گوید. فریدون چهار پسر داشت مجید و سعید و ایرج و اسد.

آن روزها از کله ام آتش می بارید، عین کوکتل مولوتف هایی که وقتی پرتاب می کردیم ، درِ تانک باز می شد و یک گروهبان بدبخت به حالت تسلیم بیرون م یآمد. من به این قصد رفته بودم که یک گوجه فرنگی گندیده حرام شاملو کنم تا رخسارِ زردش رنگ بگیرد. شاید هم یاد تو افتاده بودم . حالا یادم نیست . بروبچه های سازمان برای من بلیت جور کرده بودند و ما همه آماده بودیم . اما خیلی عجیب بود ایرج ، تو فکر کن هزارودویست نفر آدم از راه های دور آمده بودند آنجا که شاملو را ببینند. صندلی ها پر بود، دورتادور سالن آدم ایستاده بود، و هرکس یک شاخه گل میخک دستش بود. عده ی زیادی هم گل به دست بیرون درها مانده بودند و به خانه هاشان نمی رفتند. مانده بودند که صدای او را از بلندگوها بشنوند. و من صدای تو را می شنیدم : چراغی در دست، چراغی در دلم. زنگار روحم را صیقل می زنم . آینه ای برابر آینه ات می گذارم، تا از تو، ابدیتی بسازم… کجایی ؟

خانواده ای خوشبخت که در میان بازیهای سیاسی زمانه تباه شد تا نا خواسته دوران مهمی از تاریخ ما را برای ما ثبت کرده باشد.

نمی دانم چرا یکباره برگشتم و ناگاه چشمم به عبدالناصر افتاد. لای در باز مانده بود، و من جایی بین شهوت و مذهب پرپر می زدم . قلبم داشت منفجر می شد، و حادثه ای در گوشم تیر می کشید. آن لحظه ی وحشتناک عکس شد و برای ابد به دیوارهای ذهنم آویخت. عکس دیواری که فرو ریخ ت و من همراه آن دیوار به اعماق دره ها سقوط کردم . عکس ناصر ناصری که پشت درِ اتاق روی ویلچرش بیهوش شده بود. عکس ملافه ای که وقتی من آن را می کشیدم تا دور خودم بگیرم ، رؤیا برهنه می ماند، و وقتی رؤیا آن را می کشید، من وسط اتاق لخت می شدم . عکس آمبولانس . و عکس ویلچری که کنار پنجره برای مدت ها ماند.

مرد بازنده ای که عمر خود را به آرزوی آزادی ایران تباه کرد ولی چه راه تباهی برای آزاد کردن داشت. کسی که بعدها چنان از دست رفته بود که به دختر پانزده ساله نزدیکترین دوست تمام زندگی اش هم تجاوز می کند تا چهار سال ملال آور را که چون تسمه چرمی بی انتهایی که مجبور بود آن را بجود و هر چه می جوید تمام نمی شد در آسایشگاه روانی به سر برد.

آدم وقتی در یک دعای اسمی ، اسمی نداشته باشد به زبان می آید و می خواهد یک جوری خود را به ثبت برساند. هرچه کوچک تر باشد، خواسته اش بزرگتر است. و بعدها در آسایشگاه آلکسیانای آخن فهمیدم که آدم های بزرگ اصلاً خواسته ای ندارند. شاید به همین خاطر است که عشق در غربت پا نمی گیرد.

و وافعیتی است که عشق در غربت پا نمی گیرد.

عشق اصلی من همان در پانزده سالگی بود. می دانید؟ عشق در غربت پا نمی گیرد.

فایل pdf داستان را برای دانلود بدون رعایت کپی رایت اینجا گذاشته ام. حتما بخوانید. در ضمن یاد آور می شوم که نقل قولهایی که در بالا آمده قسمتهایی از کتاب است.

یک نظر

  1. بسار مطالب جالبی دارید


یک نظر بنویسید