
و من مبهوت در افق اقیانوس جوابی جستجو می کنم که:
مردم دریا کنار و مردم دروازه غار
هر دو عریانند اما این کجا و آن کجا


و من مبهوت در افق اقیانوس جوابی جستجو می کنم که:
مردم دریا کنار و مردم دروازه غار
هر دو عریانند اما این کجا و آن کجا

امروز نمی دونم چرا یهو دلم هوای داش ایکس رو کرد. تصمیم گرفتم به خاطر چندین سال رفاقت یه حال حسابی بدم و یه چند خط ناقابل هم راجع به داش ایکس بنویسم. آشنایی ما به صورتی غیر متعارف آغاز شد. روایت است که هشت نه سال پیش، توی ساختمان گلستان (مربوط به دانشگاه آزاد میشه نه شهرک غرب) با یکی از بچه های همیشه خندان دانشگاه به اسم محمد از پله ها پایین می آمدیم، محمد دوستی را دید و فریاد زد: سلام، خوب شد دیدمت، بیا سی دی تو آوردم، خیلی باحال بود، من با سفیدبرفی و هفت کوتولش کلی حال کردم… این مکالمه به نظر من جالب اومد، البته جذابیت این مکالمه نه به خاطر این بود که سفید برفی ممکن بود من رو به یاد ادبیات فولکلور اروپا بیاندازه و یا هفت کوتوله خاطره ای رو تو ذهنم زنده کنه. این مکالمه از وقتی برای من جذاب شد که محمد اون کلمه جادویی را به زبان آورد (متاسفانه به دلیل اینکه این وبلاگ مخاطب خردسال هم دارد از باز تکرار کلمه خود داری می کنیم).
من: چه جالب، اگه الان این سی دی رو لازم نداری بده منم ببینم، در عوض منم یه سی دی باحال دارم برات میارم.
داش ایکس: نه! مشکلی نیست فقط زود بیارش…
من: دستت درد نکنه، من اسمم نعیمه…
داش ایکس: منم اسمم ایکسه… اینم شماره تلفنم، یاد داشت کن…
من: باشه، اه چه جالب موبایله؟
داش ایکس: نه بابا، کد لواسونه…
(قابل ذکر است که در اون دوران داشتن موبایل نشانه والایی شخصیت و ثروت و مکنت بود، چرا که قیمت موبایل با گوشی از یک خودروی کوچک هم گرانتر بود) خلاصه رفاقتی که با رد و بدل کردن یک سی دی مستهجن آغاز شد، سالها ادامه پیدا کرد و صد البته دیگر مستهجن نبود و تا چند ماه پیش که من خود را به این سرزمین کانگورو منتقل کردم، داش ایکس همیشه یک پای ثابت برنامه ها بود. در این چند سال آزگار تقریبا هر هفته همدیگر را میدیدیم و چه بسیار الکل که در این دیدارها به بدن زدیم و چه ماشین ها که در مستی به باد فنا دادیم.
سوژه های عشقی که دوستان برای خنده و سرگرمی درست کردند سالها دوام داشتند، چه بسا که کمتر عشقی در این روزگار به درازای این سوژه ها زنده بماند. مسافرتهای کوتاه بی برنامه و خاطره ها از جاده چالوس، شب ها و روزهای به یاد ماندنی ای را به یادگار گذاشتند و امروز گذر ایام غبار حسرت بر آنها پوشیده است. قسمت مهمی از خاطرات داش ایکس (که در حقیقت داش ایکس در این خاطرات دوست شماره دو بود) که چه لحظات شیرینی بودند، برای همیشه در ذهن من حک شده اند. چیتگر ها و بام تهران، شمال و ویلای آیدین را هنوز می طلبم.
امروز که به این می اندیشم که: دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی… دیگر اعتمادی به این کلام در خود نمی بینم. کلامی است که دیگر به نظر من سو رئال می آید، شاید دوستی در لفافه راهی باشد که انسان که امروز وامانده ترین موجود زنده است، پشت گرمی ای برای دوران پریشان حالی و درماندگی احساس کند، ولی این شاید قثط یکی از دستاورد های جانبی دوستی باشد. شاید بتوان دوست را در تعریفی بهتر شریکی برای لحظه های تنهایی دانست. شاید دوست کسی است که تنهایی را برای لحظاتی کنار می زند، شنونده ایست که سخنهایی را بدون نیاز به نتیجه گیری می شنود و گوینده ایست که دنبال بیان احساسش است. این شعر زمانی مناسب می نماید که انسان را همانگونه که آفریده شده بدون ظواهر مصنوعی و فریبنده اضافه شده بنگریم. انسان آن گاه که به دنیا قدم می گذارد موجودی است ضعیف که از محیط اطراف به حد مرگ ترسیده است ولی حتی کوچکترین دیدی از واقعیت ترس و مرگ ندارد. انسان وقتی به دنیا می آید فقط خود را به دست دیگران و روزگار می سپارد تا شاید باقی بماند و این درماندگی و ترس ماهیت انسان است. زمانی که از دنیا و ما فیها فارغ می شویم درماندگی و ترس را به همان شدت آغاز تولد تجربه می کنیم و چون دیگر نمی توانیم خود را به دست دیگران بسپریم، خدایی ایجاد می کنیم و خود را به او می سپریم. شاید این کلام درست باشد که: دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی… زمانی که دوست به ما کمک میکند درماندگی و پریشان خاطری ای را که از زمان تولد با خود داشته ایم موقتا فراموش کنیم.

خوب من نمی دونم اینا از کجا میان، ولی قطعا از یه جا میان؛ خدا کنه برا من هم بیان…
نمی دونم چطوری این کارو میکنن ولی می دونم کارشونو خوب انجام میدن؛ خدا کنه مجانی باشه…
آره به من تب پنجول گربه میدن؛ تب پنجول گربه…
اولین باری که این مرضو گرفتم فقط ده سالم بود؛ از پیشی همسایه گرفتم؛ رفتم دکتر و درمانش کرد… ولی فکر کنم من بازم میخوام.
این گربه های نازنازی به من تب پنجول گربه میدن، تب پنجول گربه، از نوع حاد، پنجول گربه، آخ تب پنجول گربه.
خطرناک نسیت، دردم نیومد، ولی قاط زدم، میدونی وقتی نمیدونی دیگه چه کار کنی انگار این مرضو گرفتی…
باعث میشه یه مرد گنده گریه کنه، گریه، زار زار! بگه پس کی میای پیشم گربه من؟ کی تخت خوابم رنگتو میبینه؟
خوب من هم خرخر یه پیشی رو با پنجولم در آوردم. میدونن که دارن از من این مرضو میگیرن. البته اونا میدونن کجا برن وقتی که به عشقشون احتیاج دارن…
و میدونن که این مرضو از من گرفتن. من هم به اون پیشی های نازنازی تب پنجول گربه میدم. تب پنجول گربه. از نوع حاد، پنجول گربه. آخ! تب پنجول گربه.
پ.ن. وای که عجب چیزیه این تب پنجول گربه.

ترجمه مرغ سحر به انگلیسی – نعیم.
Bird of the morning,
Start groaning.
Refresh my sting.
By your flaming sigh,
Smash this cage,
And mess up every single thing.
Nightingale, whom locked is, your wing.
Come out of the cage,
Sing for the freedom of human being, In this age
And with a breath, fill this dense dust with all the rage
Flame up the whole thing.
Cruelness of the ruthless,
Callousness of the hunter,
Ruined my shelter,
Oh God,
Oh Cosmos,
Oh, the nature,
Please turn our dark night to the morning.
Its spring, its budding,
Clouds in my dew eyes are raining,
This cage is like my heart, tight and dim; depressing.
Flame up the cage. Oh moan! the blazing.
Nature! Don’t pick my life flower with your hand gleaning.
The flourishing flower! Look at the amorous, distressing.
Look more please.
And
The amorous bird,
Shorten please.
Shorten!
Your story of suffering.