Archive for اکتبر, 2007
اکتبر 27, 2007
ای وای که غربت آدمو جواد می کنه!
میگی نه!
پس ده بیا………
آه!!! ده بیاااااا! حالا!!! تکون بده!! ایول بلا!!! اینوری! حالا اونوری! اوه! سوت! ایول ولو!
سنگو زدم به تیشه
دوست دارم همیشه
تپولی ریزه میزه اینقده بلا نمیشه
دل منو بردی والا چاقاله تردی والا
زلفاتو شونه کردی
همه رو دیوونه کردی
آه!!! تکون!!! ماشالاااا!
ریم دارام دام! ریم دارام دامم!
آره منو کشتی؛ فدات شم
فدای اون ناز و عدات شم
همه میدونن چقده بلایی قسمت من باشی الهی
هر چی بهت میگم نگیر بهونه میگی برو گمشو دلم از تو خونه
خیلی دوست دارم خودت میدونی خداکنه صد سال پیش من بمونی!
آه! حالا یه تکون! بالاترشو..! آره حالا اینوری!!!
الاکلنگ و تیشه
دوست دارم همیشه
توپولی ریزه میزه
اینقده بلا نمیشه!
شب که میشه تنها تو کوچه ها میگردم
عشقتو تو قلبم تویی دوای دردم
از نگاه اول به دنبال تو بودم
بیا تپل قشنگم بزار دورت بگردم
حالا بیا!! اه! اوه! اینه! ماشالا!! نازتو!
“چروس و تکرار”
ریم دام دام! دیری دام دام!
حالا بیا!
دل منو بردی والا چاقاله تردی والا
زلفاتو شونه کردی
منو دیوونه کردی
“چروس و تکرار”
حالا بیا!!! ایول! حالا برو!!
اینوری بیا! اونوری بیا!
تکونش بده! ماشالا!
دیم دارارام دیریم رام……..
ارسال شده در خاطره, شعر | 4 Comments »
اکتبر 26, 2007
از قدیم و ندیم گفتن
چین جون جین دام ( یه ضرب المثل کره ایه که یعنی مستی و راستی)
سارانگ هه، یه پودا (دوستت دارم ای زیبا دختر)
جال گا، بی (خداحافظ باران)
ب ب ب (بضم ب-یعنی بوس بوس بوس)
ارسال شده در ترجمه, شخصي | 1 نظر »
اکتبر 22, 2007
ترکم نکن آه عزیز دلم
در این روز ازدواجمان
ترکم نکن آه عزیز دلم
صبر کن! صبرکن! صبر
قطار ظهر فرانک میلر را می آورد
باید بسی شجاع باشم
باید بجنگم با آن منحوس هماورد
یا بخوابم چون بزدلی
شکست خورده بزدلی
یا بخوابم چون بزدلی در قبرم
آه که گیر کردن بین عشق و وظیفه
آخر مرا پیر خواهد نمود
به دست تکان دادن ساعت نگاه کن
برای ظهری سخت که فرا راه خواهد بود
در زندان ایالتی با خود عهدی بسته
که یا جای من باشد یا جای او
من از مرگ نمی ترسم؛ اما اوه!!!
چه کنم اگر مرا ترک کنی
ترکم نکن آه عزیز دلم
قولی که دادی هنگام عقد
ترکم نکن آه عزیز دلم
با اینکه سختت است، نمی توانم بیایم
تا فرانک میلر را نکشم
صبرکن! صبرکن! صبرکن! صبر…
فیلم ظهر سخت، High Noon اثر زینمان
ارسال شده در ترجمه, شعر, فیلم | 6 Comments »
اکتبر 18, 2007
حتما خبر کشته شدن یا خودکشی دختر 27 ساله دانشجوی پزشکی دانشگاه بوعلی سینای همدان رو شنیده اید. این دختر که به خاطر ارتکاب جرم مشهود (ظاهرا بد حجابی) توسط نیروی مقاومت بسیج دستگیر شده، هرگز موفق نخواهد شد به هیچ بیماری کمک کند چرا که خود زودتر اسیر دست بیمارها شد و ایشان زودتر براش نسخه تجویز کردند. طناب دار… نسخه ای که شاید در ایران امروز داروی شفا بخش و معجزه آسایی باشد…
این اتفاق منو به یاد روزهای نوجوانیم انداخت. من که خودم در شهر همدان بزرگ شده ام خوب می دونم که این مرحومه (که فوتش را به تمام ایرانیان تسلیت میگم)کجا دستگیر شده و کجا چشمهایش را برای آخرین بار بسته است. اون روزها یک نوجوان تازه بالغ و ساده دل بودم که یکی از تفریحاتم این بود که تنهایی در بلوار ارم قدم بزنم. بلوار ارم جای زیبایی بود و یک اطاقک کانتینر سفید رنگ در سمت راست بلوار وجود داشت که متعلق به نیروی انتظامی و مفاسدی بود که وظیفه حفظ امنیت و آزار و اذیت روحی و جسمی جوانان (نیاز به توضیح نیست که در ایران بزگترین جرم مشهود و نابخشودنی “جوان طبیعی” بودن است) را به عهده داشت. خوب به یاد دارم که از زمانی که این اطاقک به میدان دید من وارد می شد تا وقتی که از پیشش عبور کنم حدود ده دقیقه باید پیاده روی می کردم و همیشه در این ده دقیقه یک فانتزی ثابت را در ذهنم تصور می کردم. تصور می کردم که یک دستگاه آر پی جی در دست دارم. در کنار پیاده رو زانو می زنم، موشک را در آر پی جی محکم می کنم و روی دوشم می گذارم. شکاف درجه و نوک مگسک را در راستای اطاقک سفید با تخمین شیب ناشی از سنگینی موشک تنظیم می کنم و ماشه را می چکانم. خوب به یاد دارم که صحنه پرتاب شدن موشک تا انفجار اطاقک و بیرون دویدن پلیسهای ریشوی با لباس کر و کثیف و موها و صورت چرب؛ در حال سوختن و داد زدن را با چه دقتی و چه لذتی تجسم می کردم. البته تمام اینها تصورات یک نوجوان بود که در جمجمه اش دیگ قرمه سبزی بار گذاشته اند و گر نه من در حال حاظر از کشتن یک مورچه هم نفرت دارم و با هر گونه خشونتی (حتی یک ناسزای خشن) شدیدا مخالفم. (کسانی که مرا شخصا می شناسند قطعا تایید خواهند کرد.)
امروز که این خبر و توضیحات “چندش آور” مسوولین مربوطه را مطالعه می کردم باز ناخود آگاه چنین فانتزی ای در ذهنم مجسم شد با جزئیات و حتی صدا دار. البته این دفعه با توجه به رشد سنی و شاید عقلی فانتزی کمی زیباتر بود. فیلم “اره” را دیده اید؟ صحنه ای در ذهنم آمد که اشخاصی (که قطعا نیاز به توصیف خصوصیات ظاهری نیست. همه تقریبا با امثال ایشان برخورد داشته ایم) از آلت مردانه خود آویزان شده اند و یک چاقو در دسترس دارند. انتخاب دوتاست، یا همان بالا از تشنگی و گرسنگی طلف شوند و یا قسمت مربوطه را ببرند و جان خود را نجات دهند. با وجود تمام گرایش صلح دوستانه و میانه رویی که دارم؛ این بار هم از تصور این صحنه لذت عمیقی بردم. دوست داشتم که نقاش قهاری بودم و مانند تابلوهای کلاسیک از جهنم این صحنه را تصویر می کردم. مطمئنا روزی در موزه ای نمایش داده می شد و در کتابهای تاریخ هنر چاپ می شد.
ارسال شده در خاطره, شخصي, فیلم | 10 Comments »
اکتبر 16, 2007
یه مشروب بده، سنگین بسازش
هی! رفیق یه مشروب، گیرا بسازش
دستام میلرزه و پاهام کرخته
سرم درد داره و بار دورش می چرخه
تو این شهر غریبه داغون داغونم
گروه امروز؛ انگار جدیدن! گویی بد نیستن
یه آهنگ می خوام. غمگین نه لطفا
غمگین نه! لطفا…
آه! حتی نمی تونم با این دخترا که دورم نشستن
دو کلمه ساده، صحبت کنم!
آبجو که مزخرفه از، غذاش چی بگم
دارم با خودم فکر می کنم…
مهتاب و ودکا! نه مکان نه زمان
نیمه شب تو کوینزلند، برق ظهره تو تهران
آه! بزنید بچه ها، بنوازید…
مهتاب و ودکا! همه جا داغون
نیمه شب تو کوینزلند، برق ظهره تو تهرون
آره! همون تهرون
تهرون خودمون…
ارسال شده در شخصي, شعر | 11 Comments »
اکتبر 15, 2007
امروز صبح که بوی صبحانه درست کردن همخونه ای چینیم تو خونه پیچیده بود، ترجیح دادم پانزده دقیقه بیشتر در دستشویی بمانم.
شرط می بندم که تمام رستورانهای چینی که توی شهرهای مختلف دنیا به خصوص تهران خودمون هست تقلبی یا ریمارکه. من خودم همیشه یکی از طرفدارای پر و پا قرص غذاهای چینی بودم ولی از وقتی که با چینی های واقعی آشنا شدم فهمیدم که اگ رول های چیده شده تو سبزیجات رنگارنگ، نودل با گوشت مرغابی، سوپ سبزیجاتی که بوی ملایم زنجبیلش مشام آدمو نوازش میکنه، جوجه چینی با سس شیرین و بال سرخ شده چینی با سس فلفل و باقی غذاهای رنگ و وارنگ و که مثل تابلوهای نقاشی سورئال می مونند هیچ جایی تو سفره یه چینی واقعی نداره. شرط می بندم اگه کل چین رو بگردی یک نمونه از رستورانهای چینی که توی تهران هست پیدا نخواهی کرد. کاش یکی یه نسخه از منوهای این رستورانارو برام ایمیل کنه. بدم نمیاد به یه چینی نشونش بدم.

این هم دستپخت عالی خودمه. بیکن با پنیر و شراب….
لا اقل از جلبگ آبپز (ای ی ی) که امروز این دوست چینیمون می خورد بهتره
ارسال شده در شخصي, طنز, عکس | 2 Comments »
اکتبر 14, 2007

چند روز پیش یکی از دوستای قدیمیم تو صفحه 360 اش یه مجموعه عکس چاپ کرد تحت عنوان “سوته دلان تموم شدن یکی یکی”. از عنوان با مسمی که بگذریم آن عکسها که به ترتیب صعودی زمان گرفته شدن مرتب شده بودند یاد آور خاطرات فوق العاده دوران لیسانس بود. احساس نوستالژیکی که به من دست داد منو به خاطرات قدیمی برد. عکس نوزده سالگی خودم و دوستام – انگار که سی سال از اونموقع گذشته، ولی همین شش هفت سال پیش بود – یادم آورد که یه زمانی چه دل ساده ای داشتم و چه روح خوشحالی. راستشو بخواید دوران لیسانس ما خیلی بیشتر از معمول طول کشید؛ پنج سال بود که به یعللی تعللی گذشت و خوش گذرونی و سوته دلی!
این پنج سال الکی خوشی، خروجی خاصی نداشت. اگه عاقل تر بودم! می تونستم تو این مدت یه هنر یاد بگیرم؛ مثلا یه نوازندگی، آواز خوندن، نقاشی، نوشتن… می تونستم درسمو زودتر تموم کنم، می تونستم بیشتر دختر بازی کنم، می تونستم بچسبم به کار و جایی برا خودم پیدا کنم، می تونستم مثل بعضی ها پروژه های بیشتری برای دخترای دانشگاه انجام بدم و لبخند جایزه بگیرم؛ می تونستم ورزش کنم و یه هیکل توپ به هم بزنم، می تونستم برم تو کار علم و دانشمندی، مخترعی، چیزی بشم، می تونستم عاشق بشم و از عشق بازیهای نوجوانی خاطره ها بسازم و هزار هزار می تونستم دیگه…. ولی من به اندازه یک سر سوزن هم از هدر دادن این همه وقت پشیمون نیستم. حتی همین الان هم حاظرم دوباره عمرم را اینجوری هدر بدم بدون هیچ بهره ای. بدون هیچ معامله ای با زمان. یه آدم معروف معاصر (که هرچی زور می زنم اسمش یادم نمیاد) میگه:
“زمانی که از هدر دادنش لذت برده اید؛ هدر نرفته است”
حالا بگذریم از این حرفها؛ تو این مدت با این جمع سوته دل، یه تعدادی مسافرت به یاد ماندنی داشتیم که حتی از بعضیهاشون عکسهایی و فیلمهایی به یادگارمونده. این مسافرتها گرچه به درد خواننده نا آشنا نمی خوره ولی سعی کردم دست آوردهاشون رو به صورت مجموعه ای از پند های حکیمانه بنویسم که هم یاد آوری خاطرات باشه هم دیگران را از تجربیات فوق العاده ارزنده خودم بهره مند سازم. ضمنا از سوته دلان گرامی معذرت می خوام اگه قسمتهایی رو جا می اندازم؛ حرف زیاد است و مجال کوتاه.
کلاردشت اول:
پند 1 – دوازده لیتر مشروب پنجاه درصد برای شش نفر کمی زیاد است.
پند 2 – بدانید که قلیان دو سیب برای سوسک درختی حکم تریاک را دارد.
پند 3 – در صورتی که ماشینهای حیاط شروع به چرخیدن دور سرتان کردند زودتر بالا بیاورید (تگری بزنید) تا خسارتی به بار نیاید.
پند 4 – وقتی خانه تان دستشویی دارد لطفا از آن استفاده کنید. (نه از بالکن و حیاط)
پند 5 – در هنگام مستی و هوای سرد نیمه شب پاییزی؛ کلید در ورودی را قایم نکنید شاید کسی لخت و عور در بالکن جا مانده باشد.
پند 6 – از شعر و شاعری هنگام مستی بپرهیزید که همه هجویات شوند.
پند 7 – همانا تومب رایدر وینز (اشاره به آنجلینا جولی در بازی تومب رایدر)
پند 8 – در صورتی که شش پسر دو دختر می بینند و هیچ کدام هم حاضر به کوتاه آمدن نیستند بهترین راه این است که یک مشت شماره تلفن به دختر ها تعارف کنید که خودشان انتخاب کنند تا عدالت بر قرار شود. و چه جالب که آنها ممکن است قبول کنند!!!
پند 9 – هیچوقت پیشنهاد یک ویلای توپ در کلاردشت را رد نکنید که از دستتان می رود. (در ضمن اگر قبل از آن درویش شده باشید و کرامت داشته باشید می توانید جان سالم هم بدر ببرید)
کلاردشت دوم:
پند 10 – اگر ماشینی پر از مشروب دارید جلوی ایست بسیج دستی نکشید (چون صدا دارد).
پند 11 – برنامه ریزی را به اوسکل مسپارید وگر نه شب را باید در خیابان بخوابید.
پند 12 – بدانید که همانا دختر سرایدار ویلای کناری، اگر هم زشت باشد دختر است و ناز دارد.
پند 13 – همیشه در سفرهای مجردی با خود بالش و هندوانه جهت دفع غرایز همراه داشته باشید. (کاربرد را خودتان حدث بزنید)
نارنجستان یک:
پند 14 – قلیانهای شیشه ای شکستنی اند. مواظب باشید.
پند 15 – اگر از طعم عرق سگی خوشتان نمی آید بدانید که وقتی مست شدید، عرق سگی و جانی واکر گلد لیبل فرقی نمی کنند.
پند 16 – آتش روشن کردن با چوب خیس ممکن نیست. بیهوده تلاش نکنید.
پند 17 – اگر همسایه ای بدتر از خود پیدا کردید به شام دعوت نکنید.
پند 18 – بیست کیلو جوجه هم برای جماعتی که به کره خوری افتاده اند کم است.
پند 19 – هتل نارنجستان جای خوبی بود. الان نیست.
پند 20 – تابلوی راهنایی با علامت یک گاو و مثلث قرمز به معنای “محل عبور دام است” نه “رانندگی مثل گاو ممنوع”.
پند 21 – اگر شبی مجمبور شدید درترافیک جاده چالوس بمانید چندین لیتر مشروب اضافی با خود داشته باشید تا کلی دوست جدید خوب پیدا کنید. مواظب خطر آتش سوزی باشید.
پند 22 – ماست خیار مزه خوبی است ولی بعدش ….
پند 23 – با بدان منشینید و از مصاحبت خوبان بهره مند شوید و رفیق ناباب نگیرید و درس بخوانید که بزرگان گفته اند: ….
لاهیجان یک:
پند 24 – با سوسکها همزیستی داشته باشید تا هنگام کشتنشان آشپزخانه را به باد ندهید.
پند 25 – کندن یخ از یخ دان را به اشخاص خشن مسپارید (وگر نه باید کلی هزینه تعمیر یخچال کنید)
پند 26 – ماست محلی خوشمزه است ولی در خوردن آن افراط نکنید.
پند 27 – اگر با شمالیها دعوایتان شد از ایشان تعریف کنید تا سریع طرفدارتان شوند.
پند 28 – دخترتان را به قاضی و ملا ندهید که ایشان …
پند 29 – بیست و نه پند برای یک جلسه نوشتن کمی زیاد است به خود استراحت دهید….
شاید ادامه داشته باشد…
ارسال شده در شخصي, طنز | 8 Comments »
اکتبر 13, 2007

می اندیشید که در خورشید خانه دارد
مرغها آمدند
و ذره ذره وجودش را کندند، بردند، خوردند
چشمانش برای گل آفتاب گردانی که در آسمان است
گله می کردند از بی مهری دوست
آخرین دانه را که آخرین مرغ چید
درد وجود گل آفتابگردان را فرا گرفت
و من هنوز
در حیرتم از او که تمام شد
ارسال شده در شعر, عکس | 2 Comments »
اکتبر 12, 2007

این خیابان پایینی است که بن بست است……
به دروازه بهشت می ماند نه؟ ……
این همه زیبایی که در همسایگی ماست… نامش غربت است….
ارسال شده در عکس | 2 Comments »
اکتبر 10, 2007
فقط یک لحظه می بندم دو چشمم را
و آن دم می رود از عمر
تمام آرزوهایم
عبوری می کنند از پیش چشمانم
نگاه کنجکاوم را
نوازش می دهند آنی
غبار جاده ای در باد، اند ایشان
همان آواز تاریخی
مثال قطره ای در بحر بی پایان
چنان بر خاک چسبیدیم با پنجه
مبادا که به یاد آریم
غبار جاده در باد است، تمام آنچه ما هستیم
نیازی نیست چسبیدن
نخواهی ماند
زمین و آسمانست آنچه می ماند
به زودی باد خواهد برد
تمام ثروتت یک لحظه دیگر
خریداری نخواهد کرد
نمی دانی؟
غبار جاده ای در باد، تمام آنچه ما هستیم
غبار جاده ای در باد، تمام آنچه هر چیز است
ارسال شده در شعر | 1 نظر »