h1

ماشاله خان و محفل ققنوس (گزارش لحظه به لحظه از کلاب آسیایی)

سپتامبر 26, 2007

دیروز اتفاق عجیبی برای ماشالله خان افتاد. ماشالله خال با دو همراه که به حق عکشان بر روی اسکناسهای ده اوهمی سرزمینهای دور اسکلها چاپ شده، به سفری عجیب و خارق العاده با هدفی نا معلوم رفتند. گرچه حاصل این سفر برای هر سه آنها تا عبد نا مشخص خواهد ماند ولی لااقل ماشالله فهمید که طبیعتش کاملا بهوت افسرده شده است… حال باقی قصه را از زبان ماشالله بشنوید. ضمنا خواندن باقی متن برای زیر شانزده سال ممنوع می باشد.
در تاریکی شب پس از آنکه از خیابان عمه جان ملکه ویکتوریا گذشتیم؛ دو کوچه جلو تر باید به سمت راست می پیچیدیم. در تمام مسیر مردمانی که در کلونی های چند نفره جمع شده بودند غافل از اینکه در پشت دیوارهای کوچه بالایی چه خبر است با ظاهری آسوده مشغول خوردن شام بودند و حتی گاهی به همدیگر لبخند می زدند. ما با زیرکی تمام بدون اینکه کسی را متوجه بکنیم از میان آنها رد شدیم و به کوچه دوم رسیدیم. از همان ابتدای کوچه چراغ نئون چشمک زن با رنگ قرمز تحریک کننده پیدا بود که با فونتی عجیب وجادویی کلمه مبهم Family را نوشته بود. منظور چیست؟ یعنی ورود برای مجردها آزاد نیست؟ ما که مجرد هستیم! به هر حال بدون اینکه ترس و واهمه ای به خود راه دهیم از راه ورودی به داخل خزیدیم. در جلوی در موجودی قول آسا با لحجه ای عجیب که مخصوص اهالی استراهلیها بود به صورت تحکم آمیز گفت که جیبها خالی! دستها بالا! با حفظ آرامش داروی جادویی را در زیر زبان مخفی کردم و مانند یک استراهلیهاهی به آرامی رفتار کردم. پس از تفتیش بدنی به باجه ورودی رسیدیم که در ازای دریافت ده دلار (با تخفیف دانشجویی) مهری عجیب و نا مرئی در کف دستمان زدند. مهری جادویی که دیده نمی شد ولی هنگامی که نگهبان ورودی لامپ مخصوصش را به سمتش نشانه رفت مثل مهتاب درخشید.
همچنان که از پله های تاریک و مهیب بالا می رفتیم صداهای عجیبی استخوان ما را می لرزاند. از در کوچکی وارد شدیم و ناگهان فضایی بزرگ بود با طاقی بلند، ایوانی سیاه رنگ که سرتاسر با نورهای قرمز و آبی نئونی علامت زده شده بود پدیدار شد. مه مرموزی فضا را شیطانی کرده بود و سرسرای وسطی پر بود از چینگول ها و چینگوله هایی که به شکل عجیبی دائما بالا و پایین می پریدند و ورجه وورجه می کردند. چینگولها موجوداتی افسانه ای اند که چهره هایی همچون کفگیر و چشمانی همیشه بسته دارند با زبانی عجیب و تلسم شده که هیچ معنایی برای هیچ کس ندارد و دائما حرکاتی خارق العاده انجام می دهند و مانند فنری که از فشاری چند  تنی رها شده باشد خستگی ناپذیر و مداوم و سریع بالا و پایین می پرند. خوشبختانه ورد مخصوص کار خود را کرده بود و نه چینگولها، نه چینگوله ها، نه کارکنان اعجوج و معجوج محفل و نه عنکبوتها و سوسکهای قول پیکری که از سقف آویزان شده بودند و انگار منتظر شکار طعمه بودند از حضور ما خبر دار نشدند. دائما صدای مهیب و گوش خراشی در فضا طنین داشت که بعدا فهمیدیم منشا آن دادالججاج است که به صورت مخفف به آن دی جی می گفتند. دادالججاج موجودی بود که لباسی مانند یک بیل وارونه (به شکل حرف T انگلیسی) به تن داشت و با صدایی که انگار از ته عمیق ترین چاه های کهکشان تقویت شده بود دائما فریاد می زد و حرکات خارق العاده از خودش بیرون می کرد و همزمان با دکمه ها و دستگاه های فرمانی که انگار برای کنترل چینگولها و چینگوله ها برنامه ریزی شده بودند ور می رفت. سه عروس مرده با صلیبی در دست به همراه کاپیتان کوک دو متری با موهای سیاه بلند و موجوداتی با ماسکهای شیطانی و جیغ و هیولا و … دائما مشغول سرو کردن داروهای مسخ کننده در بین چینگولها بودند و نورهایی که همچون امواج اقیانوس آرامسیک حرکت می کردند فضا را هرچه بیشتر سحر آمیز کرده بوند.
چند چینگوله با لباسی که از یک جوراب توری که تا بالای ران رسیده بود و شورط توری و لباس شبی که ظاهرا به خاطر کمبود پارچه فقط نیم متر بود، توجه عده ای چینگول را به خود جلب کرده بودند و ما فرصت کردیم که بدون اینکه دیده شویم برای هماهنگی با این موجودات به صورت احمقانه و نا منظمی بالا و پایین بپریم و عربده بکشیم. حتی عده ای از چینگوله ها بر روی سرشان موهایی همچون شاخهای شیطان و نیزه قرمز رنگ سه شاخه ای در دست داشتند ولی با این وجود به نظر ما بی خطر و حتی دوست داشتنی و گوگولی می آمدند.
در نهایت وقتی ساعت دو نیمه شب بدون اینکه صدمه ای دیده باشیم توانستیم از محفل جادویی خارج شویم، مجبور شدیم که تاکسی بگیریم و سی چوب پیاده شویم. اینجا بود که هدف این سفر اعجاب انگیز بر من معلوم شد در حالیکه این هدف و جزئیات سفر همچنان در هاله ای از ابهام قرار دارد.
 

یک نظر بنویسید