h1

كوتاه ترين راپسودي

آگوست 7, 2007

تو اتاق تنها نشسته بود. سوز هوا باعث میشد دائما پیراهن چرکشو بکنه توی شلوار توی خونه خاکستری رنگی که پاش بود. بوی تند سیگار ارزون قیمتش چشاشو اذیت میکرد، چشاش کمی میسوختن، شاید اشکایی که توی چشاش جمع شده بودن به خاطر دود سیگار بود که توی اتاق کوچیک و بدون روزنه جمع شده بود. شایدم اشکا به خاطر یاد خاطره های شبرین گذشته بود. داشت به اولین سفری که با هم رفته بودن فکر میکرد. جاده چالوس پر از برف به نظرش زیباترین منظره جهان می اومد. یاد اون روزی که تو جاده چالوس، مست و خندان با فرشته کوچولوی خودش پشت فرمون می رقصید. جاده خلوت خلوت بود و آوای دلنشین موسیقی کانتری و جاز توی ماشین پر از انرژیهای مثبت فضایی رو ساخته بودن که هیچگونه بدی و ترس بهش راه نداشت. فضایی که الهی بود، جایی که مهم نبود راننده مست یا منگه چون خدا داشت با دست خودش همه چی رو کنترل می کرد تا به این همه عشق و زیبایی، چیزی که دنیا رو به خاطرش آفریده بود، لحظه ای لطمه وارد نشه. انگار اون روز روی ابرا گذشته بود. شعف اون خاطرات عشقشو به معشوقش بیشتر می کرد. لبخند رضایت روی لباش کمی قیافه داغون و شکستشو لطیف کرده بود.
سکوت دلنشینی بود. تنها صداهایی که در فضا وجود داشت ریتم ثابت و خیلی ضعیف حرکت ماشینها تو خیابون اصلی صد متر اونطرفتر بود و آواز زیبایی که با همون صدای زیبای همیشگی فرشته کوچولوش از اتاق بغلی به گوش می رسید. یه آواز ایرانی قدیمی که به صدای گرم و دوست داشتنی ولی دور معشوقش که تو اتاق بغل سرگرم آواز خوندن و بازی با بچه بود مزین شده بود. همه چی شیرین و لذت بخش بود ولی همهمه مردم توی خیابون داشت بیشتر میشد. انگار مردم توی خیابون همه داشتن بهش زیر لب می خندیدند. تازه متوجه نگاه های سنگین و نفرت انگیز مردم رو خودش شده بود. از اینکه تمام مدت تو مردم به چشم احمق بهش نگاه میکردن و خودش نمی دونست عقش گرفته بود. انگار یه نفرت غریب توی وجودش بیدار شده بود. نفرتی که می تونست تو چند دقیقه قلبشو مثل لبهای پیرزنهای مریض سرد و خشک و چروکیده کنه. انگار همه مردمی که از پشت دیوار رد میشدن و بجز همهمه ای مبهم ازشون صدایی نبود مامورای شکنجه بودن. انگار همه سایه ها بالای سرش می خندیدند و دستش می انداختن.
از بدبختی خودش کلافه شده بود و بین هم همه نفرت انگیز مردمی که اون براشون فقط یه موجود ابله بود که فقط بعضی وقتا حضورش مزاحم شهوترانیشون بود احساس خفگی می کرد. دیگه صدای آواز دلنشین قطع شده بود. فقط صدای مبهم صحبت مردم توی خیابون مثل پتک توی سرش خراب می شد. از اتاق بغل صدای گریه بچه بلند شده بود. گریه شیطانی ای که عذابشو صد چندان می کرد. نباید دیگه این وضعو تحمل میکرد. جهنم براش مصور شده بود. قلبش تند تند می زد و تمام صورت می سوخت. صدای بلند گریه بچه که انگار از طرف شیطان مامور آذار و اذیتش شده بود توی مخش فرو می رفت. فشار روی سینش آنقدر زیاد بود که توان بلند شدن از جای خودشو نداشت. باید این وضع رو تغییر میداد. باید تمام نیروشو جمع می کرد تا خودشو نجات بده، انگار صورتش داشت از برخورد با شعله های آتیش می سوخت و بدون اینکه توانایی تکان خوردن داشته باشه زیر پای مردمی که روش تف می انداختن لگدمال می شد. میدونست که کلید تغییر دادن وضعیت دست خودش بود. مخش پر از صداهای خنده چندش آور و اهانت بار مردمان بود که از میان خنده ها صدای ضعیفی می خواست بهش بفهمونه که پاشو. همه اینارو خفه کن، پاشو، پاشو، پاشو. بالا خره تصمیم خودشو گرفت. چاقوی باریک دسته لاستیکی و تیزی که بغلش بود رو برداشت و با قدمهای سنگین و نیمه لنگ به سوی اتاق بغلی رفت. میدونست که منشا تمام فتنه ها توی اتاق بغل بود. صورتش از عرق خیس شده بود قلبش تند تند میزد. ولی همزمان احساس شور و شعف درونی به خاطر شجاعتی که به خرج داده بود می کرد.
درب اتاق بغل را به آرامی و چهار تاق باز کرد. روشنی اتاق کمی چشمشو زد. چند ثانیه طول کشید تا گیجیش کمی مرتفع بشه و موقعیت خودشو تشخیص بده. به بغل چارچوب در تکیه کرده بود و داشت داخل اتاقو ورانداز می کرد. معشوقه کوچولوش داشت توی خرت و پرتای وسط اتاق تند تند دنبال یه چیزی میگشت ولی دیگه ازش انرژی مثبت متصاعد نمشد. چشاش پر نفرت بود و بدنش بوی خیانت میداد. پسر حرومزاده دو ساله اونور اتاق نشسته بود و با جیغای شیطانی سرشو روی دیوار میکوبید. داشت نفرتی که توی اتاق پیچیده بود رو استشمام می کرد. رگه های نور که از لابلای کرکره عمودی پنجره بعد از عبور از جاده ای پر از گرد و غبار به صورتش می رسیدند فقط چشاشو اذیت می کردن. این اتاق نکبت بار مثل بخت نکبت خودش تلسم شده بود. حضورش توی اتاق کاملا نادیده انگاشته شده بود. نه بچه کوچیک و نه معشوقه خیانتکار، هیچکدام با وارد شدن او حتی به او نگاه هم نکرده بودند. انگار او فقط یک روح سرگردان و مستعصل بود که با دنیای مادی مردم هزاران فرسخ فاصله
داشت. یه نگاه به صورت پر از کینه و نفرق معشوقه انداخت، با اینکه او هنوز عاشقش بود ولی تو صورت معشوقه اثری از عشق نمی دید. سایه معشوقه که روی زمین بلندتر شده بود هم به راحتی و بدون هیچ گونه توجهی از روی او عبور کرده بود و از در بیرون رفته بود. حالش از این وضعیت به هم می خورد. چه زندگی نکبت باری.
دوباره همهمه مردم مثل چکش روی سرش فرود آمده بود و طنین جیغ های بچه مغزش را می سابید. ولی این آخرین قدم را هم باید بر میداشت و همه چیز را تمام می کرد. نگاه سرد معشوقه خیانتکار که به روش افتاد سرش گیج رفت. نگاه سنگینی بود با نفرتی که انگار همجنس جیغ بچه حرومزاده بود. دسته چاقو رو توی دستش فشرد، جستی
زد و معشوقه را در آغوش گرفت.
صورتش و گونه هاش به خاطر خون گرمی که روشون پاشیده شده بود گرم شد. همه اون هم همه ها خاموش شدن. ضربه های پتک و شیون های شیطان قطع شدند. باد سردی تو اتاق وزیدن گرفت. فضا ساکت شد، حتی از صدای قلب معشوقه خبرب نبود. انگار این اتاق نفرت انگیز وسط کویر لوت قرار داشت و تا هزاران فرسخ هیچ موجود
متحرکی در اطرافش وجود نداشت فقط صدای نفسهای تند بچه نتها اتفاقی بود که نشون میداد همه اینها یه خواب بی صدا نیست. معشوقه دوباره تو آغوشش بود. دیگه بدنش بوی خیانت نمیداد. ضربه آنقدر کاری بود که فرشته کوچولو فرصت پلک زدن هم پیدا نکرده بود. بدنش هنوز گرم بود و چشاش معصومیت همیشگیشو باز یافته بود.
بازوهای نرم فرشته کوچولو رو تو دستش فشرد. چشاش پر اشک شد، چشای معشوقشم پر اشک بود. همون چشاش معصوم و خیس و براق همیشگی که اینبار بهت زده به صورتش خیره شده بود. دوباره معشوقه مال خودش بود. دوباره لپشو رو لپ معشوقه گذاشت. هنوز گرم و نرم بود. هیچ کاری رو به اندازه مالوندن لپش به لپ تپل معشوقه کوچولوش دوست نداشت، در حالتی که نوک دماغشون به هم چسبیده بود، چونه کوچیکشو بوسید. لبای گرم و گوشتی که خطوط مورب گونه ها با قدرت بهش اشاره می کردن. لبخندی که وقتی عمیق میشد دندونای آسیای پرکرده و سفیدش معلوم میشد. گونه های پر و کوچیکش که موقع خنده میشد بین سه انگشت گرفتشون. همه چی مثل سابق شد. دیگه نفرت رخت بر بسته بود. دوباره معشوقه کوچولو توی دستاش بود و فقط مال خودش بود.
صدای نفسای تند بچه که هر لحظه تند تر میشد نظرش رو جلب کرد. بچه بیچاره از همه چی بی خبر که گوشه اتاق نشسته بود با رنگی پریده و صورتی که از زور ترس خشک شده بود با چشمهایی خیلی گشادتر از معمول نگاهی مملو از التماس و وحشت بهش انداخته بود. معلوم بود که بچه بیچاره از ترس گریه کردن هم بلد نیست. دستای
کوچولوش میلرزید و پاهاشو معصومانه توی بغلش جمع کرده بود. بچه دیگه به نظرش حرومزاده نمی اومد. اون چشای عسلی براق، اون نگاه مستقیم، چونه جلو اومده، دندونای جلوی کوچولو و اسکلت صورت، همه شبیه خودش بودند. انگار که این صحنه رو تو آلبوم قدیمی خونوادگیش که آخرین بار چند سال پیش ورق زده بود دیده.
امکان نداشت اون بچه حرومزاده باشه. این فرشته معصوم که اکنون تو دستاش آرمیده بود، پاک تر از این بود که معنی خیانت رو بدونه. دیگه کم کم داشت نعشگی از سرش می پرید. دیگه توهمای افیونی کم کم از مغزش رخت می بستند. فرشته معصوم کوچولو تو دستش به یک تکه گوشت سرد مبدل شده بود. چشاش گشاد شده بودند. شونه های سفیدش دیگه بی رنگ شده بودند. صورتی بی احساس. انگار هزار سال بود که مرده بود. خونی که روی صورتش پاشیده شده بود دیگه لخته شده بود و سیاه رنگ و سنگین.
تازه فهمیده بود که چه کار کرده. خونهای روی صورتش سفت شده بودند و داشتند به عضلات صورت چنگ میزدند. سرش گیج می رفت، چشاش سنگین شده بودن و سوی خودشونو از دست داده بودن. دیگه دنیا دنیای واقعی بود. نه راه برگشتی هم وجود نداشت. همه چی تموم شده بود. حالا دیگه فهمیده بود. فهمیده بود که گول خورده. فهمیده
بود که دیوونست. دیگه دستای شیطان از زمین بلندش نمی کرد. کاش می تونست خودشم بکشه. کاش میتونست لااقل از فرشته کوچولوش که زندگی رو ازش گرفته بود معذرت بخواد. کاش می تونست پسر کوچولوشو در آغوش بکشه و بگه اینا همش خواب بود. ولی خواب نبود. اولین باری بود که واقعا بیدار شده بود و به خودش اومده بود.
دیگه شیطان پشتش نبود، دیگه دستاش قدرت نداشت و نفسش بیرون نمی اومد. کاش می تونست خودشو بکشه. کاش میتونست. دیگه خبری از صدای شیطان نبود که تشویقش کنه و بهش روحیه بده. فقط صدای قهقهه های خشک و کشنده شیطان تو مخش میپیچید. قهقهه های کشنده ای که تا ابد حتی بعد از مرگ او را عذاب میدهد. قهقهه های شیطان. مغزی که دیگر باید برای یک عذاب ابدی آماده می شد. مغزی که ای کاش میمرد. عذابی که باید او را ذره ذره نابود می کرد. بله شیطان اکنون با خیال راحت رفته بود.

یک نظر

  1. من این داستانو خیلی دوست دارم. وقتی که کلماتش رو تایپ می کردم مملو از احساس بودم.
    هم معشوقه کوچولو بودم هم عاشق بیچاره هم پسر بچه. فقط مردم توی خیابون نبودم.


یک نظر بنویسید