h1

در مرثیه باد؛ (به مناسبت زلزله)

آگوست 7, 2007

بازهم نشسته ام در ميان باد مست كه قهقه صبحگاهيش در اين شهر شلوغ خرد شده. بادي كه چند ثانيه بيشتر وقت قدرت نمايي ندارد تا قبل از اينكه در حضور انبوده ماشينها و همهمه مردمي كه به خيابانها ريخته اند ناتوان گردد. بادي كه روزگاري چنان در ميان درختهاي جنگل مي پيچيد با صداي زوزه اي كه جنگل را از ترس به خود مي لرزانيد، ديگر توان قدرتنمايي ندارد. بادي كه افسرده شده و در حالي كه به خاطرات گذشته فكر ميكند از جرثقيلهاي نصب شده بر روي ساختمانهاي بلند لگد مي خورد.
زمين آنقدر دلرحم است كه گرچه خودش از زگيلهاي آزاردهنده اي كه مردم به اميد شهوتراني آفريده اند معذب است ولي به راحتي اين مشكلات را تحمل ميكند. زماني كه دردهايش بيشتر مي شوند، با اين اميد كه فقط چند هزار سال ديگر لازم است اين شرايط را تحمل كند خود را تسكين مي دهد. چند هزار سال، به يك چشم به هم زدن مي گذرد. مي دانتم زمين خيلي مهربان است ولي نمي تواند افسردگي بهترين و قديمي ترين دوستش را ببيند. باد كه زماني در نهايت شادابي و سر خوشي با زمين بازي مي كرد امروز افسرده و خاكستري، مريض و زخم خورده از آزار انسانها در گوشه اي نشسته.
ديروز داشتم با زمين صحبت مي كردم. تنها در اتاق نشسته بودم و با زمين صحبت مي كردم. او هم مثل هميشه با صداي گرم و مهربانش با حوصله به من جواب مي داد. زمين هميشه اميدوار و خستگي ناپذير مي نمود. هميشه به من ميگفت تو بيخود نگراني. دلم برايت مي سوزد. تو كه بيشتر از چندين سال عمر نخواهي كرد. از اين عمر كوتاه استفاده كن و لذت ببر. اما ديروز براي اولين بار بود كه داشت گله مي كرد. از باد مي گفت. از اينكه چقدر ضعيف و بيمار شده. گفت دوست دارم برايش كاري بكنم. آهي كشيد و گفت كاش اين انسانها اين ساكنين تهران كمي مراعات مي كردند. گفت باد بيچاره را تا به حال اينقدر ناراحت نديده بودم. گفتم چرا؟ باد از چه رنجور شده؟ گفت از شما مردم. گفت باد شما را دوست دارد. اوايل اسباب بازيهاي با مزه و كوچكي و ناداني بوديد كه من و باد مدتها از تماشايتان لذت مي برديم. از تماشاي زندگيتان،‌ خنديدنتان و بازي كردنتان ولي حالا چه؟ مثل انگلهاي مزاحم به جان من و باد افتاده ايد. حالا من هيچ. ولي باد كه در مجاورت شما زندگي ميكند؛‌ از كارهاي شما، از زندگي شما و از طمع شما افسرده شده. آخر شما چه موجوداتي هستيد؟ گفتم راست مي گويي،‌ولي حتما راه چاره اي وجود دارد. گفت مي دانم. گفتم چيست؟ گفت دوستش نخواهي داشت. گفتم بگو من تو را دوست دارم و هرچه به تو كمك كند نيز دوست خواهم داشت. گفت دوستش نخواهي داشت. گفتم خواهش مي كنم بگو.
زمين گفت مدتي است كه به اين راه مي انديشم. راه حل تمام اين مشكلات خيلي ساده است:‌ يك تكان كوچك. كافي است كه فقط چند دقيقه اين نقطه را كه شما به آن تهران مي گوييد تكان دهم. تمام. گفتم راه حل بي رحمانه ايست. گفت بي رحمانه نيست ولي من دلم براي شا مي سوزد. نمي خواهم اين عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. كمي با خودم فكر كردم. لبخندي زدم و گفتم آفرين. عاليست. همين كار را بكن. زمين تعجب كرد گفت تكان؟ تكان بدهم؟ مطمئني چنين مي خواهي؟ گفتم بلي. شك ندارم. آهي كشيد و گفت نه. گفتم چرا؟ گفت دلم برايتان مي سوزد نمي خواهم اين عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. گفتم مهم نيست. بكن گفت نه. دلم برايتان مي سوزد. گفتم دلت براي كه مي سوزد؟ بكن! تكان بده! ما لياقتش را داريم! گفت نه. دلم برايتان مي سوزد. گفتم نگاه كن! هيچ كس به عمر خودش اهميت نمي دهد؟ ببين چگونه خود و فرزندانمان را نابود مي كنيم؟ ببين‌!‌ فكر مي كني اين همه آدم براي چه اينجا جمع شده اند؟ براي زندگي؟ براي لذت بردن؟‌ نه فقط براي شهوت راني. گفت مي دانم. گفتم پس منتظر چه هستي؟ گفت نه. دلم برايتان مي سوزد. گفتم دلت براي كه مي سوزد؟ براي اين همه موجود پست و دو رو؟ اين همه آدم كه چنان به دورويي عادت كرده اند كه ديگر آن را تشخيص نمي دهند. بكن! تكان بده! گفت نمي توانم!‌دلم برايتان مي سوزد. نمي خواهم را عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. گفتم زود باش. نجات بده!‌ اين موجودات لئيم را به خودشان نشان بده. نشان بده كه چقدر درگير هوس و شهوت وطمع بوده اند. نشان بده كه چقدر بيهوده مغرورند. نشانشان بده كه هيچ نيستند! گفت نه! نمي توانم عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. گفتم خواهش مي كنم! اول از همين اتاق شروع كن. ما به اين تكان نياز داريم. به تكانهاي بيشتري نياز داريم. گفت نه!‌نمي خواهم عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم.
گفتم پس باد چه؟‌ نمي خواهي كاري براي باد بكني؟ يار قديميت را فراموش كردي؟ زمين آهي كشيد و گفت نه!‌ دلم برايتان مي سوزد ولي شما اصلا رعايت نمي كنيد. دائما باد را آزار مي دهيد. مي ترسم باد براي هميشه اينگونه بماند. گفتم پس لااقل يك اخطار بده!‌ تكان بخور ولي كسي را نكش. فقط يك اخطار بده!‌ پوزخندي زد و گفت مگر خودتان را نمي شناسي؟ كدام اخطار؟‌ هيچ چيز نمي تواند شما را متوجه خودتان بكند. گفتم به هرحال تو اخطار بده. مي دانم كه بي فايده است ولي شايد، شايد، شايد كمي اثر كند. زمين لبخندي زد و گفت باشد! اين هم به خاطر تو. ولي ميدانم كه اين اخطار هم مثل باقي اخطارها بي اثر خواهد ماند. حيف! حيف كه دلم برايتان مي سوزد.
ديشب تلويزيون از زلزله 5.5 ريشتري در قم خبر داد. مردم كمي ترسيده بودند ولي هيچ كس فكر نكرد كه اين مي تواند يك اخطار باشد. فردا صبح دوباره باد در گوشه اي مريض و رنجور نشسته بود.

2 نظر

  1. اوه ! پس زلزله اينجا هم !!!


  2. اوه ! زلزله ي من …



یک نظر بنویسید