آخرین باری که به صحرا رفتم یه خرگوش کوچولوی سبزآبی ساده شکار کردم که فکر می کنه خیلی لج بازه!
دیروز نروژیها رفتن. خیلی دلم گرفت.
تصویر گریه کردن اون پیرزن روسپی سالهاست که از ذهنم پاک نمیشه.

آخرین باری که به صحرا رفتم یه خرگوش کوچولوی سبزآبی ساده شکار کردم که فکر می کنه خیلی لج بازه!
دیروز نروژیها رفتن. خیلی دلم گرفت.
تصویر گریه کردن اون پیرزن روسپی سالهاست که از ذهنم پاک نمیشه.


من رو كه ميشناسيد. لازم ميدونم سيناد رو هم به كسايي كه نميشناسن معرفي كنم. ماشين من- يه ماشين مشكي تپل كه هميشه به حالت ولو روي زمين مي خزيد. با موتور 1600 سي سي 8 سوپاپ و گيربكس رنو مگان كه مثل كره نرم بود و يه اتاق پلاستيكي پر سر و صدا. البته سيناد فقط مدل اين ماشين نيست. اسمشه. اين ماشين چنان شخصيتي داشت كه حتي كسايي كه يك بار بيشتر توش ننشستن با اسم كوچيك صداش ميكنند و هنوز كه هنوزه وقتي منو ميبينن احوالشو مي پرسن. ضمنا تنها عنصر تزئيني خارجي كه بهش وصل كرده بودم يه خار مغيلان استثنايي بود كه از آينه وسط آويزوون بود و به طرز عجيبي با ماشين عجين شده بود. باورتون نميشه كه يه بار از يه غريبه آمار سينادي رو كه معمولا تو فلان خيابونه و يه چيز عجيب از آينش آويزونه شنيدم. سيناد نه تنها بيشتر از من دوست و آشنا داشت، كلي هم بچه معروف بود. به قول يكي از بچه ها كه تو مستي مي خوند: مشكي رنگ عشقه… مثل رنگ سيناد داش نعيمه….)
سلام! چطوري! چقدر دلم تنگ شده بود برات. چرا به اين وضع افتادي؟ مدتها بود كه نديده بودمت اصلا يادم رفته بود كه اينقدر درب و داغون شدي. ميدوني عزيزم. خيلي دوستت دارم. تو فقط براي من يه دوست قديمي نيستي. يه خاطره اي. يه دوران شيرين از زندگي مني. فلسفه عميق زندگي اي. نماد كوتاهي عمري. يه مفهوم فلسفي كه هزاران فيلسوف سعي كردن با نوشتن كتاب و شعر و داستان به مردم بفهمونن. فلسفه اي كه خيام تو شعراش بيان ميكنه. الان كه ديدمت مفهوم اين فلسفه رو كه هميشه سعي مي كردم بفهمم با تمام وجود درك كردم. با چشاي خودم ديدمش. به جاي يه فلسفه عقلي برام تبديل به يه احساس عرفاني شد. ميدوني وقتي بهت نگاه ميكنم انيشتاين ميشم بعد چهارم (زمان) رو با دستم لمس مي كنم. در يك ثانيه به اندازه سه سال فكر ميكنم. غلو نيست. واقعا تمام خاطرات به همون دقتي كه اتفاق افتادن برام مرور ميشه. تمام سالهاي گذشته ولي تو تمام اين سالها عقربه ساعت از جاش تكون نميخوره.
در كارگه كوزه گري رفتم دوش ديدم دو هزار كوزه افتاده خموش
ناگاه يكي كوزه برآورد خروش كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش
يادته يه زماني چقدر سرحال بودي؟ دويست و پنجاه هزار كيلومتر تو اين سه چهار سال دويدي. دويست و پنجاه هزار خيليه چند برابر دور كره زمينه. الان ديگه درب و داغون شدي. پير و رنجور. راستي يادته چقدر با هم حال كرديم؟ ني ني* رو يادته؟ تو خيلي خوب بودي. هميشه برامون يه همراه مهربون بودي كه بدون تو هيچ جا نمي رفتيم. حالا يه گوشه افتادي! تنها و فراموش شده. شيشه هات خورد شده و گربه رو سقفت لونه كرده. چرخ بدون بادت با تركهاي بي انتهاي روي شيشه كاملا هارموني داره. از زور كثيفي رنگ مشكي متاليكت خاكستري شده! آه كه چقدر دلم براي اون دوران تنگ شده. يادته تو زمستون باطريت تموم شد؟ حتي شيشه هات هم بالا نميرفت. با ني ني همديگرو بغل كرده بوديم كه تا كمك ميرسه از سرما يخ نزنيم. راستي چند روز پيش ني ني* رو ديدم. مثل اونموقع ها رفتيم جام جم شام خورديم. اونم مثل تو شده بود. درب و داغون و فراموش شده. راستشو بخواي منم مثل خودت شدم. يه موقع هايي سرت تو خونه دعوا بود ولي الان سال تا سال كسي اسمتو نمياره.
وقت سحر است خيز تو اي مايه ناز نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كآنها كه به جاي اند نپايند بسي وآنها كه شدند كس نمي آيد باز
زمستون كه با هم رفته بوديم چالوس يادته؟ جاده از يخ سفيد شده بود. تو از من هم مست تر بودي. همش تلو تلو ميخوردي. چقدر خوش گذشت. با ابوذر بوديم، با ابوذر كه مشروب بخوري حتما از مستي كله پا ميشي. اون شبي كه تو اون برف رمانتيك گير كرده بوديم يادت مياد؟ چقدر موقع لب گرفتن كنسول وسط دو صندلي جلو اذيتم مي كرد. آخر كندمش انداختم عقب. صندلي پشتتو كه ميخوابوندم قشنگ يه تخت خواب دو نفره اون عقب ايجاد ميشد. جون ميداد كه با كسي اونجا بخوابي. توي پدر سوخته هم كه موقع بالا و پايين رفتن و تلمبه زدن كمك فنرهات نرم ميشد. انگار مي خواستي تو عشق بازي شريك بشي. يادته چقدر با پليسها مي گرفتنمون. جمله “سيناد بزن بغل” رو هزار بار شنيدم. حتي اونا هم اسمتو بلد بودن. از وقتي كه با تو نيستم ديگه حتي پيسها هم تحويلم نميگيرن. اونروز كه از قزوين برميگشتيم. بغل اتوبان صندلي عقب رو خوابونده بودم و با اون دختره … فكر ميكردم كه تو تاريكي شب كسي متوجه نميشه! لحظه اي كه پليس در ماشينو زد يادم نميره. چقدر هيجان انگيز بود. فكر ميكردم كه ديگه ترتيبم دادست. وقتي خلاص شديم تا تهران صندلي عقب همينجوري خوابيده بود. چقدر خوب و مهربون بودي. تمام كاراي خوب و بدم رو ميديدي و لام تا كام حرف نميزدي. خوشحالم كه هيچكدوم از خيانتهام رو پيش ني ني* لو ندادي! آخي… يادش بخير.
افسوس كه بي فايده فرسوده شديم وز داس سپهر سرنگون سوده شديم
دردا و ندامتا كه تا چشم زديم نابوده به كام خويشتن بوده شديم
تو چي؟ چرا حرف نمي زني؟ البته من اينقدر حرف زدم كه تو فرصت نكردي چيزي بگي. شايدم رفتي تو خاطرات. ميدوني! تو نه اولين ماشيني بودي كه من داشتم نه آخرينش بودي ولي نميدونم چرا اينقدر دوستت دارم. لحظه هاي خوش اينقدر به ياد ماندني اند كه آدمي رو كه باهاش اون لحظه ها رو داشتي تو قلب آدم ابدي ميكنند. اينم يه جور داستان زندگيه. اين نيست كه به دنيا مياي زندگي ميكني و ميميري. هر لحظه مرگ لحظه قبليه و تولد لحظه آتي. بايد هر لحظه رو زندگي كني. زندگي همينه. هميشه گذشته ها خاطره ميشن ولي كاري بايد بكني كه امروزت هم براي فردا خاطره بشه. اگه بخوام همينجوري به خاطراتمون فكر كنم بايد يه كتاب دويست صفحه اي بنويسم. همه ما ميريم. يا از اينجا، يا از اين جمع، يا از اين لحظه و يا از اين دنيا. ميشه همه لحظه ها شيرين باشه. فقط بيا قول بده همديگه رو تنها نذاريم. تنهايي بدترين چيزه.
اين قافله عمر عجب ميگذرد درياب دمي كه با طرب مي گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري پيش آر پياله را كه شب مي گذرد
* ني ني نام مستعار است كه به دليل اعتراض ذي نفع محترم جايگزين نام اصلي شده است.

در اين وانفساي پرشتاب
نشسته ام منگ و خام، دست در گردن گيتار
گرفته ام در آغوشش و دست مي كشم برسينه هايش
صداي اندوه دل را از زبان يار در پنج اكتاو مي شنوم
و گامهاي معشوقه را در گام آغازين مجسم مي كنم
گيسوي ملودي در هر ورس موج مي خورد
و مرا سوار بر كشتي آمال تا سرحد فنا هدايت مي كند
ورسهاي پياپي تكرار ابدي چرخ فلك است
كه با پايان سياه مرگ براي من فيد مي شود
من در لذت غوطه ورم و به انتظار پايان
به مرگ مي انديشم
كه قطعه زيباي زندگي را معني مي بخشد
چه توازني كه آهنگ ساز ازل بر قلبم حك كرده
تا بي هارموني ترين فاصله ها را مطبوع بشنوم
و به فواصل شيطاني عشق بورزم
كه در ورس پاياني تكراري وجود ندارد
و فقط يك پايان شكوهمند در ماژور زيبنده اين درام است
;نعيم.خ. تير 86 با تشكر از تاليا كه حتي فرصت شعر گفتن هم به من مي دهد.

منم قوص و قزح سیاه
منم میمون خدا
آن جوان منحرف
بازمانده از سقط جنین
شورشی بیرون جسته از کمر
ممنون مادر
ممنون پدر
مرا به این دنیای عوضی آوردید
به این زجر بی پایان
هرگز از خدای واقعی متنفر نبودم
ولی از خدای مردم بیزارم
میگفتید تکامل میخواهیم
میمون موفقیت بزرگی کسب کرد
می گویید انقلاب می خواهید
می گویم شما همه پر از گه اید
و ما جوانان دور ریختنی
جوانان دور ریختنی
جوانان یک بار مصرف
و دور ریختنی
هرچه از ما بیشتر بترسید
بیشتر کسب خواهیم کرد
و هر جه بیشتر بترسید
بیشتر خواهیم گرفت
و آنکاه که همه چیز را نابود کردیم
تعجب نکنید!
تعجب نکنی

بازهم نشسته ام در ميان باد مست كه قهقه صبحگاهيش در اين شهر شلوغ خرد شده. بادي كه چند ثانيه بيشتر وقت قدرت نمايي ندارد تا قبل از اينكه در حضور انبوده ماشينها و همهمه مردمي كه به خيابانها ريخته اند ناتوان گردد. بادي كه روزگاري چنان در ميان درختهاي جنگل مي پيچيد با صداي زوزه اي كه جنگل را از ترس به خود مي لرزانيد، ديگر توان قدرتنمايي ندارد. بادي كه افسرده شده و در حالي كه به خاطرات گذشته فكر ميكند از جرثقيلهاي نصب شده بر روي ساختمانهاي بلند لگد مي خورد.
زمين آنقدر دلرحم است كه گرچه خودش از زگيلهاي آزاردهنده اي كه مردم به اميد شهوتراني آفريده اند معذب است ولي به راحتي اين مشكلات را تحمل ميكند. زماني كه دردهايش بيشتر مي شوند، با اين اميد كه فقط چند هزار سال ديگر لازم است اين شرايط را تحمل كند خود را تسكين مي دهد. چند هزار سال، به يك چشم به هم زدن مي گذرد. مي دانتم زمين خيلي مهربان است ولي نمي تواند افسردگي بهترين و قديمي ترين دوستش را ببيند. باد كه زماني در نهايت شادابي و سر خوشي با زمين بازي مي كرد امروز افسرده و خاكستري، مريض و زخم خورده از آزار انسانها در گوشه اي نشسته.
ديروز داشتم با زمين صحبت مي كردم. تنها در اتاق نشسته بودم و با زمين صحبت مي كردم. او هم مثل هميشه با صداي گرم و مهربانش با حوصله به من جواب مي داد. زمين هميشه اميدوار و خستگي ناپذير مي نمود. هميشه به من ميگفت تو بيخود نگراني. دلم برايت مي سوزد. تو كه بيشتر از چندين سال عمر نخواهي كرد. از اين عمر كوتاه استفاده كن و لذت ببر. اما ديروز براي اولين بار بود كه داشت گله مي كرد. از باد مي گفت. از اينكه چقدر ضعيف و بيمار شده. گفت دوست دارم برايش كاري بكنم. آهي كشيد و گفت كاش اين انسانها اين ساكنين تهران كمي مراعات مي كردند. گفت باد بيچاره را تا به حال اينقدر ناراحت نديده بودم. گفتم چرا؟ باد از چه رنجور شده؟ گفت از شما مردم. گفت باد شما را دوست دارد. اوايل اسباب بازيهاي با مزه و كوچكي و ناداني بوديد كه من و باد مدتها از تماشايتان لذت مي برديم. از تماشاي زندگيتان، خنديدنتان و بازي كردنتان ولي حالا چه؟ مثل انگلهاي مزاحم به جان من و باد افتاده ايد. حالا من هيچ. ولي باد كه در مجاورت شما زندگي ميكند؛ از كارهاي شما، از زندگي شما و از طمع شما افسرده شده. آخر شما چه موجوداتي هستيد؟ گفتم راست مي گويي،ولي حتما راه چاره اي وجود دارد. گفت مي دانم. گفتم چيست؟ گفت دوستش نخواهي داشت. گفتم بگو من تو را دوست دارم و هرچه به تو كمك كند نيز دوست خواهم داشت. گفت دوستش نخواهي داشت. گفتم خواهش مي كنم بگو.
زمين گفت مدتي است كه به اين راه مي انديشم. راه حل تمام اين مشكلات خيلي ساده است: يك تكان كوچك. كافي است كه فقط چند دقيقه اين نقطه را كه شما به آن تهران مي گوييد تكان دهم. تمام. گفتم راه حل بي رحمانه ايست. گفت بي رحمانه نيست ولي من دلم براي شا مي سوزد. نمي خواهم اين عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. كمي با خودم فكر كردم. لبخندي زدم و گفتم آفرين. عاليست. همين كار را بكن. زمين تعجب كرد گفت تكان؟ تكان بدهم؟ مطمئني چنين مي خواهي؟ گفتم بلي. شك ندارم. آهي كشيد و گفت نه. گفتم چرا؟ گفت دلم برايتان مي سوزد نمي خواهم اين عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. گفتم مهم نيست. بكن گفت نه. دلم برايتان مي سوزد. گفتم دلت براي كه مي سوزد؟ بكن! تكان بده! ما لياقتش را داريم! گفت نه. دلم برايتان مي سوزد. گفتم نگاه كن! هيچ كس به عمر خودش اهميت نمي دهد؟ ببين چگونه خود و فرزندانمان را نابود مي كنيم؟ ببين! فكر مي كني اين همه آدم براي چه اينجا جمع شده اند؟ براي زندگي؟ براي لذت بردن؟ نه فقط براي شهوت راني. گفت مي دانم. گفتم پس منتظر چه هستي؟ گفت نه. دلم برايتان مي سوزد. گفتم دلت براي كه مي سوزد؟ براي اين همه موجود پست و دو رو؟ اين همه آدم كه چنان به دورويي عادت كرده اند كه ديگر آن را تشخيص نمي دهند. بكن! تكان بده! گفت نمي توانم!دلم برايتان مي سوزد. نمي خواهم را عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. گفتم زود باش. نجات بده! اين موجودات لئيم را به خودشان نشان بده. نشان بده كه چقدر درگير هوس و شهوت وطمع بوده اند. نشان بده كه چقدر بيهوده مغرورند. نشانشان بده كه هيچ نيستند! گفت نه! نمي توانم عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. گفتم خواهش مي كنم! اول از همين اتاق شروع كن. ما به اين تكان نياز داريم. به تكانهاي بيشتري نياز داريم. گفت نه!نمي خواهم عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم.
گفتم پس باد چه؟ نمي خواهي كاري براي باد بكني؟ يار قديميت را فراموش كردي؟ زمين آهي كشيد و گفت نه! دلم برايتان مي سوزد ولي شما اصلا رعايت نمي كنيد. دائما باد را آزار مي دهيد. مي ترسم باد براي هميشه اينگونه بماند. گفتم پس لااقل يك اخطار بده! تكان بخور ولي كسي را نكش. فقط يك اخطار بده! پوزخندي زد و گفت مگر خودتان را نمي شناسي؟ كدام اخطار؟ هيچ چيز نمي تواند شما را متوجه خودتان بكند. گفتم به هرحال تو اخطار بده. مي دانم كه بي فايده است ولي شايد، شايد، شايد كمي اثر كند. زمين لبخندي زد و گفت باشد! اين هم به خاطر تو. ولي ميدانم كه اين اخطار هم مثل باقي اخطارها بي اثر خواهد ماند. حيف! حيف كه دلم برايتان مي سوزد.
ديشب تلويزيون از زلزله 5.5 ريشتري در قم خبر داد. مردم كمي ترسيده بودند ولي هيچ كس فكر نكرد كه اين مي تواند يك اخطار باشد. فردا صبح دوباره باد در گوشه اي مريض و رنجور نشسته بود.

تو اتاق تنها نشسته بود. سوز هوا باعث میشد دائما پیراهن چرکشو بکنه توی شلوار توی خونه خاکستری رنگی که پاش بود. بوی تند سیگار ارزون قیمتش چشاشو اذیت میکرد، چشاش کمی میسوختن، شاید اشکایی که توی چشاش جمع شده بودن به خاطر دود سیگار بود که توی اتاق کوچیک و بدون روزنه جمع شده بود. شایدم اشکا به خاطر یاد خاطره های شبرین گذشته بود. داشت به اولین سفری که با هم رفته بودن فکر میکرد. جاده چالوس پر از برف به نظرش زیباترین منظره جهان می اومد. یاد اون روزی که تو جاده چالوس، مست و خندان با فرشته کوچولوی خودش پشت فرمون می رقصید. جاده خلوت خلوت بود و آوای دلنشین موسیقی کانتری و جاز توی ماشین پر از انرژیهای مثبت فضایی رو ساخته بودن که هیچگونه بدی و ترس بهش راه نداشت. فضایی که الهی بود، جایی که مهم نبود راننده مست یا منگه چون خدا داشت با دست خودش همه چی رو کنترل می کرد تا به این همه عشق و زیبایی، چیزی که دنیا رو به خاطرش آفریده بود، لحظه ای لطمه وارد نشه. انگار اون روز روی ابرا گذشته بود. شعف اون خاطرات عشقشو به معشوقش بیشتر می کرد. لبخند رضایت روی لباش کمی قیافه داغون و شکستشو لطیف کرده بود.
سکوت دلنشینی بود. تنها صداهایی که در فضا وجود داشت ریتم ثابت و خیلی ضعیف حرکت ماشینها تو خیابون اصلی صد متر اونطرفتر بود و آواز زیبایی که با همون صدای زیبای همیشگی فرشته کوچولوش از اتاق بغلی به گوش می رسید. یه آواز ایرانی قدیمی که به صدای گرم و دوست داشتنی ولی دور معشوقش که تو اتاق بغل سرگرم آواز خوندن و بازی با بچه بود مزین شده بود. همه چی شیرین و لذت بخش بود ولی همهمه مردم توی خیابون داشت بیشتر میشد. انگار مردم توی خیابون همه داشتن بهش زیر لب می خندیدند. تازه متوجه نگاه های سنگین و نفرت انگیز مردم رو خودش شده بود. از اینکه تمام مدت تو مردم به چشم احمق بهش نگاه میکردن و خودش نمی دونست عقش گرفته بود. انگار یه نفرت غریب توی وجودش بیدار شده بود. نفرتی که می تونست تو چند دقیقه قلبشو مثل لبهای پیرزنهای مریض سرد و خشک و چروکیده کنه. انگار همه مردمی که از پشت دیوار رد میشدن و بجز همهمه ای مبهم ازشون صدایی نبود مامورای شکنجه بودن. انگار همه سایه ها بالای سرش می خندیدند و دستش می انداختن.
از بدبختی خودش کلافه شده بود و بین هم همه نفرت انگیز مردمی که اون براشون فقط یه موجود ابله بود که فقط بعضی وقتا حضورش مزاحم شهوترانیشون بود احساس خفگی می کرد. دیگه صدای آواز دلنشین قطع شده بود. فقط صدای مبهم صحبت مردم توی خیابون مثل پتک توی سرش خراب می شد. از اتاق بغل صدای گریه بچه بلند شده بود. گریه شیطانی ای که عذابشو صد چندان می کرد. نباید دیگه این وضعو تحمل میکرد. جهنم براش مصور شده بود. قلبش تند تند می زد و تمام صورت می سوخت. صدای بلند گریه بچه که انگار از طرف شیطان مامور آذار و اذیتش شده بود توی مخش فرو می رفت. فشار روی سینش آنقدر زیاد بود که توان بلند شدن از جای خودشو نداشت. باید این وضع رو تغییر میداد. باید تمام نیروشو جمع می کرد تا خودشو نجات بده، انگار صورتش داشت از برخورد با شعله های آتیش می سوخت و بدون اینکه توانایی تکان خوردن داشته باشه زیر پای مردمی که روش تف می انداختن لگدمال می شد. میدونست که کلید تغییر دادن وضعیت دست خودش بود. مخش پر از صداهای خنده چندش آور و اهانت بار مردمان بود که از میان خنده ها صدای ضعیفی می خواست بهش بفهمونه که پاشو. همه اینارو خفه کن، پاشو، پاشو، پاشو. بالا خره تصمیم خودشو گرفت. چاقوی باریک دسته لاستیکی و تیزی که بغلش بود رو برداشت و با قدمهای سنگین و نیمه لنگ به سوی اتاق بغلی رفت. میدونست که منشا تمام فتنه ها توی اتاق بغل بود. صورتش از عرق خیس شده بود قلبش تند تند میزد. ولی همزمان احساس شور و شعف درونی به خاطر شجاعتی که به خرج داده بود می کرد.
درب اتاق بغل را به آرامی و چهار تاق باز کرد. روشنی اتاق کمی چشمشو زد. چند ثانیه طول کشید تا گیجیش کمی مرتفع بشه و موقعیت خودشو تشخیص بده. به بغل چارچوب در تکیه کرده بود و داشت داخل اتاقو ورانداز می کرد. معشوقه کوچولوش داشت توی خرت و پرتای وسط اتاق تند تند دنبال یه چیزی میگشت ولی دیگه ازش انرژی مثبت متصاعد نمشد. چشاش پر نفرت بود و بدنش بوی خیانت میداد. پسر حرومزاده دو ساله اونور اتاق نشسته بود و با جیغای شیطانی سرشو روی دیوار میکوبید. داشت نفرتی که توی اتاق پیچیده بود رو استشمام می کرد. رگه های نور که از لابلای کرکره عمودی پنجره بعد از عبور از جاده ای پر از گرد و غبار به صورتش می رسیدند فقط چشاشو اذیت می کردن. این اتاق نکبت بار مثل بخت نکبت خودش تلسم شده بود. حضورش توی اتاق کاملا نادیده انگاشته شده بود. نه بچه کوچیک و نه معشوقه خیانتکار، هیچکدام با وارد شدن او حتی به او نگاه هم نکرده بودند. انگار او فقط یک روح سرگردان و مستعصل بود که با دنیای مادی مردم هزاران فرسخ فاصله
داشت. یه نگاه به صورت پر از کینه و نفرق معشوقه انداخت، با اینکه او هنوز عاشقش بود ولی تو صورت معشوقه اثری از عشق نمی دید. سایه معشوقه که روی زمین بلندتر شده بود هم به راحتی و بدون هیچ گونه توجهی از روی او عبور کرده بود و از در بیرون رفته بود. حالش از این وضعیت به هم می خورد. چه زندگی نکبت باری.
دوباره همهمه مردم مثل چکش روی سرش فرود آمده بود و طنین جیغ های بچه مغزش را می سابید. ولی این آخرین قدم را هم باید بر میداشت و همه چیز را تمام می کرد. نگاه سرد معشوقه خیانتکار که به روش افتاد سرش گیج رفت. نگاه سنگینی بود با نفرتی که انگار همجنس جیغ بچه حرومزاده بود. دسته چاقو رو توی دستش فشرد، جستی
زد و معشوقه را در آغوش گرفت.
صورتش و گونه هاش به خاطر خون گرمی که روشون پاشیده شده بود گرم شد. همه اون هم همه ها خاموش شدن. ضربه های پتک و شیون های شیطان قطع شدند. باد سردی تو اتاق وزیدن گرفت. فضا ساکت شد، حتی از صدای قلب معشوقه خبرب نبود. انگار این اتاق نفرت انگیز وسط کویر لوت قرار داشت و تا هزاران فرسخ هیچ موجود
متحرکی در اطرافش وجود نداشت فقط صدای نفسهای تند بچه نتها اتفاقی بود که نشون میداد همه اینها یه خواب بی صدا نیست. معشوقه دوباره تو آغوشش بود. دیگه بدنش بوی خیانت نمیداد. ضربه آنقدر کاری بود که فرشته کوچولو فرصت پلک زدن هم پیدا نکرده بود. بدنش هنوز گرم بود و چشاش معصومیت همیشگیشو باز یافته بود.
بازوهای نرم فرشته کوچولو رو تو دستش فشرد. چشاش پر اشک شد، چشای معشوقشم پر اشک بود. همون چشاش معصوم و خیس و براق همیشگی که اینبار بهت زده به صورتش خیره شده بود. دوباره معشوقه مال خودش بود. دوباره لپشو رو لپ معشوقه گذاشت. هنوز گرم و نرم بود. هیچ کاری رو به اندازه مالوندن لپش به لپ تپل معشوقه کوچولوش دوست نداشت، در حالتی که نوک دماغشون به هم چسبیده بود، چونه کوچیکشو بوسید. لبای گرم و گوشتی که خطوط مورب گونه ها با قدرت بهش اشاره می کردن. لبخندی که وقتی عمیق میشد دندونای آسیای پرکرده و سفیدش معلوم میشد. گونه های پر و کوچیکش که موقع خنده میشد بین سه انگشت گرفتشون. همه چی مثل سابق شد. دیگه نفرت رخت بر بسته بود. دوباره معشوقه کوچولو توی دستاش بود و فقط مال خودش بود.
صدای نفسای تند بچه که هر لحظه تند تر میشد نظرش رو جلب کرد. بچه بیچاره از همه چی بی خبر که گوشه اتاق نشسته بود با رنگی پریده و صورتی که از زور ترس خشک شده بود با چشمهایی خیلی گشادتر از معمول نگاهی مملو از التماس و وحشت بهش انداخته بود. معلوم بود که بچه بیچاره از ترس گریه کردن هم بلد نیست. دستای
کوچولوش میلرزید و پاهاشو معصومانه توی بغلش جمع کرده بود. بچه دیگه به نظرش حرومزاده نمی اومد. اون چشای عسلی براق، اون نگاه مستقیم، چونه جلو اومده، دندونای جلوی کوچولو و اسکلت صورت، همه شبیه خودش بودند. انگار که این صحنه رو تو آلبوم قدیمی خونوادگیش که آخرین بار چند سال پیش ورق زده بود دیده.
امکان نداشت اون بچه حرومزاده باشه. این فرشته معصوم که اکنون تو دستاش آرمیده بود، پاک تر از این بود که معنی خیانت رو بدونه. دیگه کم کم داشت نعشگی از سرش می پرید. دیگه توهمای افیونی کم کم از مغزش رخت می بستند. فرشته معصوم کوچولو تو دستش به یک تکه گوشت سرد مبدل شده بود. چشاش گشاد شده بودند. شونه های سفیدش دیگه بی رنگ شده بودند. صورتی بی احساس. انگار هزار سال بود که مرده بود. خونی که روی صورتش پاشیده شده بود دیگه لخته شده بود و سیاه رنگ و سنگین.
تازه فهمیده بود که چه کار کرده. خونهای روی صورتش سفت شده بودند و داشتند به عضلات صورت چنگ میزدند. سرش گیج می رفت، چشاش سنگین شده بودن و سوی خودشونو از دست داده بودن. دیگه دنیا دنیای واقعی بود. نه راه برگشتی هم وجود نداشت. همه چی تموم شده بود. حالا دیگه فهمیده بود. فهمیده بود که گول خورده. فهمیده
بود که دیوونست. دیگه دستای شیطان از زمین بلندش نمی کرد. کاش می تونست خودشم بکشه. کاش میتونست لااقل از فرشته کوچولوش که زندگی رو ازش گرفته بود معذرت بخواد. کاش می تونست پسر کوچولوشو در آغوش بکشه و بگه اینا همش خواب بود. ولی خواب نبود. اولین باری بود که واقعا بیدار شده بود و به خودش اومده بود.
دیگه شیطان پشتش نبود، دیگه دستاش قدرت نداشت و نفسش بیرون نمی اومد. کاش می تونست خودشو بکشه. کاش میتونست. دیگه خبری از صدای شیطان نبود که تشویقش کنه و بهش روحیه بده. فقط صدای قهقهه های خشک و کشنده شیطان تو مخش میپیچید. قهقهه های کشنده ای که تا ابد حتی بعد از مرگ او را عذاب میدهد. قهقهه های شیطان. مغزی که دیگر باید برای یک عذاب ابدی آماده می شد. مغزی که ای کاش میمرد. عذابی که باید او را ذره ذره نابود می کرد. بله شیطان اکنون با خیال راحت رفته بود.