h1

Windows (of us)

آگوست 5, 2008

 

h1

دارم میرم ایران

جولای 26, 2008
wedding

wedding

اواسط آبان ماه دارم به ایران سفر میکنم. وقتی از ایران به سمت استرالیا پرواز کردم اصلا احتمال نمی دادم که در کمتر از یک سال باز گردم به همین خاطر بلیط یک سره گرفتم. به قول قدیمیها یک سیب را که به هوا پرتاب کنی هزار تا چرخ می خوره تا به زمین برسه و من هم تو این فاصله کلی چرخ خوردم. الان کمی بیشتر از ده ماهه که به این سرزمین قدم گذاشته ام و برای اولین بار در تمام عمرم به جستجوی سرنوشتم نبودم. با پول بورسیه که می گرفتم زندگی دانشجویی جواب می داد و همه چی آروم و بی دغدغه می گذشت. اولین چند ماه عمرم (لا اقل بعد از بلوغ) بود که تلاشی برای تغییر چیزی و تسخیر جایی نداشتم و روزگار را به حال خودش رها کرده بودم که تو خود را باش که ما می گذریم. انگار روزگار ندای بی خبری من را با برق شمشیر اشتباه گرفت و قصد به قدرت نمایی گرفت و زهی به این قدرت که کاری کرد من اوج بی تغییری بزرگترین تغییر زندگی ام را بطلبم.
ماه ها پیش راهم از بغل گلی آشنا از تبار گل های بهاری گذشت که که گرچه نظر هر عابری را به شدت جلب می کرد ولی بر خلاف گلهای دیگر نه خاری در بر داشت و نه سودایی در سر. پاکی و بی آلایشیش مرا چنان جذب می کرد که وقتی به خودم آمدم دیدم که روزگارم را بر بوییدن بوی خوشش بنا کرده ام. هر شب باید در طرف چمنش مدتی به تماشای بالایش می نشستم تا زبان بگشاید و کلام ساده و صادقش آرامم کند. امروز من تمام چمنزار را خریده ام و برای ابد در طاقچه خانه دلم جا خواهم داد. گرچه هر روز بیشتر تشنه بوی آن بنفشه زیبا می شوم ولی خوش بخت تر از آنم که فکر می کردم چون دیگر او همیشه همراه من خواهد بود.

هدف از سفر ایران را خودتان حدث بزنید

h1

محمود افغان یا محمود خودمون

ژوئن 25, 2008

 

از ویکیپدیا:
محمود افغان پسر میرویس‌. رئيس طايفهٔ غلجائی است. پس از مرگ پدر و قتل عموی خود عبدالله وى افغانان ايرانی را در ۱۱۲۰ مغلوب كرد و سردار ايشان اسدالله‌خان را كشت و اين عمل را در چشم درباريان اصفهان خدمتگزارى جلوه داد. محمود در ۱۱۲۴ قصد تسخیر ايران كرد و به كرمان رسيد ليكن لطفعلى‌خان والی فارس عموی فتحعلى‌خان وزير اعظم او را سخت شكست داد و به قندهار گريزاند. در سال ۱۱۲۴ ه‍ . ق. محمود بار ديگر از راه سیستان و كرمان و یزد به اصفهان حمله نمود و در ۱۱۲۴ آنجا را گرفت. وى در ۱۱۲۷ ه‍ . ق. (۱۷۲۵ میلادی) بدست پسرعمویش اشرف افغان به قتل رسيد.

محمود خودمون (مموتی) پس از یک روز پر کار سر بر بالین می گذارد تا دمی افکار پراکنده اش را متمرکز کند ولی از زور خستگی تا جسم بی جان و نحیفش افقی می شود پلکهای ضعیف و خسته اش در مقابل نیروی جاذبه تسلیم می شوند و روی هم می نشینند. هنوز خر و پف مموتی به اتاق بغل نرسیده هاله ای از نور دور سرش حلقه می زند و در عالم رویا روحی  از اجدادش از گذشته های دور به دیدارش میاید: (از آنجایی که روح مربوط به محمود افغان است مکالمه را به لهجه شیرین افغانی بخوانید)
روح: آهای ** کش! چه کار می کنی؟؟؟
مموتی: آهای فحش نده فحش نده *** به **** خوارت. خواب می کنم مگر نمیبینی؟ کار کرده میکنم خستگی خواب می کنم.
روح: هی ** کش! من جد جد جد بزرگوارتم خاطر نمی داری؟ خوارت *** اگر خاطر نیاوری.
مموتی: ها ها یک چیزها به خاطر دارم! خودتی محمود؟ ای ** کش. من مادرت را**** روزگارها نبودی کارت داشته می کنم.
روح: ها! خبر رسیده که دوباره مثل قدیم ایران را گرفته کردی؟ ها! ما اینجا بسیار به تو افتخار کرده میکنیم ** کش. کلی برا همسایه ها آغا محمد خان **کش و غیره وطن دارها کلاس گداشته می کنیم.
مموتی: جد کبیر **کش، من بد وضعیتی گیر وکرده می کنم همه می گویند تو خوار مملکت *** می کنی من می گویم خوب مگر باید دگر کار می کنم با مملکت؟
روح: غمت نباشد پسر گل! من هم ناروا گفته می کردند که مملکت به فاک می کنی و بی لیاقتی می کنی ولی من خودم مملکت داری کرده می کنم اگر من مملکت بکرده کی مملکت بکرده؟؟؟ اگر کرده می کنی؟ من بلد تر می کنم؟؟ ای **کش تو را یکبار دیگه انتقاد می کنی خواهر مادرت عمامه کرده می کنم گه می خوری …
مموتی: آرام بگیر آرام بگیر! صدایت بر من بلند نکن می دهم ***ت را به دور گردنت حلقه کنند  خوارت **یند. بسیار سردار در خدمت دارم ها….
روح: آهای ** حواست به دور و برت باشد، این منتقد های ** کش را خوار و مادرشان سفره میکن دهنشان را *** که من می دانم مملکت داری چگونه کرده کنم و به تو یاد می دهم این آدمهای شهوتران که در دانشگاه ها گذاشته می کنی و رئیس پلیس می کنی را از میان **کش ترین ها انتخاب کن تا خوارت *** نشود.
مموتی: خفه شو خفه شو تیریپ نصیحت بر من گذاشته نکن من خودم ختم مملکت داری ام خوارت *** تو را یک ساعت دیگه نصیحت کن ببینم.
روح: تو غلط می کنی مرا اینگونه صحبت می کنی من سیصده سال تجربه کرده داشته می کنم ای ***** ***
مموتی: ای **کش گه نخور تو اگر سیایت داشته می کردی آن اشرف *** کش را مادرش*** که در هفت هزار سال پیش ترا به قتل نرسانده می کند …
روح: لعنت بر تخم لق که چنین **کشی پس انداختم که بعد 4000 سال مرا فحش می دهد! برو بدبخت تاریخ خوانده کن که بدانی آن اشرف ***کش مرا 7000 سال پیش نکشت و 700 سال پیش مقتول میکند تو غلط می کنی دانش نداری زر می کنی
مموتی: خفه خفه **کش ** به *** خوار و… ترا گیر بیارم! کجایی سردار این ارازل را دستگیر کرده کنی آفتابه بر گردنش آویزان کنی هااااااااااااای!!

در این لحظه مموتی از زور عصبانیت از خواب بیدار می شود.

 

h1

هربار که از وطن خود یاد می کنم نفرین بر دل سیاه صیاد می کنم

ژوئن 12, 2008

هربار که از وطن خود یاد می کنم  نفرین بر دل سیاه صیاد می کنم

اشتباه نکنید این شعر را نه پشت پنجره یک وانت نیسان دیده ام نه روی گلگیر کامیون یا پردا اتوبوس. این شعر را وقتی داشتم توی نت شهرام شب پره گوش می کردم شنیدم. آخه یکشنبه کنسرت این نره خره و منم دارم تشریف می برم گفتم خوبیت نداره چیزی ازش بلد نباشم. این شد که رفتیم تو گوگل و زدیم شهرام شبپره و هی گوش دادیم به خزعولات دمبولی که کم کم بدمون هم نیومد. این شعر خداییش اثر عجیبی روی من گذاشت در حدی که پشمهای ماتحتم فر خورد و قلبم به درد اومد و چند تا فحش ناموسی آبدار نصیب صیاد ***کش کردم. ای که الهی **** بشی و ***** و *** بر **** ****… (خودتان جایگزین کنید ما از آوردن کلمات ناجور معذوریم). حالا با روحی آماده داریم میریم شهرام جون رو زیارت کنیم. بلیط البته روی صندلی های دور از سن هست که اینشالا کنسرت خر تو خره و ما هم می ریم اون جلو ملو ها که قشنگ بتونیم حاجیمونو دید بزنیم. شاید دستی هم به ذریح رسوندیم و البته که بسی قر خواهیم داد. حالا این شعر عین خوره افتاده تو دهنم و هی زیر لب تکرارش می کنم. ای خدا بگم چه کارت کنه صیاد فلان فلان شده …
موسیقی پاپ ایرانی شباهتی با موسیقی پاپ غربی داره از این بابت که ساختار موسیقی غربی رو با تاکید به ریتم شش هشتم کپی می کنه ولی از طرفی نه میتونه دل از قر و قنبیل ایرانی برداره و نه می تونه ساختارهای غربی و جدیدا آفریقایی-آمریکایی رو بی خیال شه. ما هم این وسط طبیعتا حالشو می بریم و هم از موسیقی غربی هم ایرانی هم ایرانی تطبیق داده شده و … استفاده سمعی می کنیم که خدای ناکرده گوشمون به یکیش عادت نکنه جواد یا غرب زده بشیم. اصولا هنر پاپ طرفداران و مخالفان خودشو داره که معمولا طرفدارانش رو کسانایی تشکیل میدن که ادعایی در زمینه موسیقی ندارن و مخالفانش رو کسانایی تشکیل میدن که شنیدن موسیقی پاپ رو شرم و بی کلاسی می دونن ولی تو قایمکی هدفون تو گوش کونشونو قر میدن و میگن دارم باله دریاچه قو گوش می کنم ولی نمی دونم چرا این لا مصب برا خودش تکون می خوره. ما که از وقتی از بر و بچ رفقای موزیک باز دور شدیم توی آی پادمون فقط آهنگهای دوزاری عهد بوق پیدا میشه. یکی که مرامی بزاره و مارو آپدیت کنه خیلی خوبه. فعلا چند تا پازل گرفتم ده دلار باهاشون وقتمو به فاک میدم تا خدا بخواد و ما رو یه کم آدم کنه. معمولی معمولی گوگولی مگولی…

h1

گزارش هفتگی

می 15, 2008

مدت زیادی است که چیزی ننوشته ام. روزگار به هیچ و به سرعت می گذزد و خبری از احساسی نیست که مرا به نوشتن وادارد. نزدیک یک هفته است که مهدی اینجاست و در اتاق من ساکن شده ولی چند ساعت بیشتر او را ندیده ام. میز کارم به یک دانشجوی دکتری می ماند ولی نه هیچ چیز دیگرم. خبر هایی که از ایران دارم به من احساس گناه می دهد. درست مثل وقتی که پای سفره رنگینی نشسته ای و برادرت گرسنه به تو زل زده (البته با کمی غلو). کار می کنم و درس می خوانم و زنده ام و به قولی زندگی می کنم. بعضی اوقات به جسم تنبلم تکانی می دهم و روی دوچرخه ثابت دیگران را بر انداز می کنم و در خیالم سعی می کنم زندگی شان را از شکل ظاهریشان تخمین بزنم. در چند ماه گذشته دو کنسرت آزی اوزبورن و جیمز بلانت را هم رفتم که نهایت فعالیت خاصم بود. مسافرت سیدنی هم البته بدی نگذشت.
از دیدن اوزی خیلی ذوق زده شده بودم به خصوص که گیالریست خفن گروه، همان زک وایلد افسانه ای بود و سولوی پنج دقیقه ای زنده اش چنان که گویند حالی داد عظیم. سیدنی هم که پر عرب و ایرانی و آسیای بود. احساس غربت نمی کردم ولی بر خلاف اینجا که زیاد امثال ما را ندیده اند و فکر می کنند من اروپایی ام، در سیدنی ترک یا عرب بودم. شکر خدا به مرحمت هوشمندی و لیاقت سردمداران، ایران هم چنان آوازه ای در جهان دارد که هر جا نام با صلابتش و عزیزش را به لب می آوری، دیگران بوی طاعون حس می کنند. فقط عکس های زیبایی از تهران در آی پادم با خود به همراه دارم که از هر فرصتی استفاده می کنم تا با نشان دادنشان و چند جمله دروغ مصلحتی کمی آبرو برای خودم و میهنم جمع کنم.

خوب وقت تمام شد. سلام به دوستان برسانید و رویشان ببوسید و دعای خیر بر ایشان کنید سعی کنید آزاد بیاندیشید و وبلاگ من بخوانید و کار بد نکنید و پدر و مادر را احترام کنید و میوه نشسته نخورید و تنبلی نکنید که بزرگان گفته اند تنیل همیشه خوابه، جاش توی رخت خوابه.

h1

با اینها تابستونو سر میکنم

مارس 18, 2008

 

روز پنج شنبه بییت مارس 2008، ساعت سه و چهل و هشت دقیقه و نوزده ثانیه بعد از ظهر در بریزبین، شاد خواهم بود یا غمگین؟ نوروز حتی زمانی که شلوغی تهران و مشغولیتهای آماده شدن برای سال جدید فرصت سر خواروندن به آدم نمی داد برای من نوستالژیک ترین لحظه سال بود، امسال این سر دنیا دل تنگیهام هنوز چهارشنبه سوری نرسیده شروع شده.

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

با اینها تابستونو سر کردم. نه با اینتها که با یادشون. کاش می شد دوباره کودک شد. کاش پدر بزرگم دوباره زنده می شد و کاش امسال با خانواده دور هم بودیم. این دومین نوروزه که من دور از خانه ام. نوروز پارسال رو هم استرالیا بودم ولی اونموقع می دونستم که یک هفته دیگه دوباره تو تهرانم. گرچه بریزبین رو خیلی دوست دارم ولی با تمام سرسبزی، قشنگی و آرامش این شهر در این لحظات دلم برای سر و صدا و ترافیک و دود و دم تهران دم نوروز عجیب تنگه. بازار شلوغ تجریش با خرت و پرت فروشها. دختر پسرهایی که زیر چشمی به هم نگاه می کنند و مغازه هایی که به خاطر حراج نوروزی تا نیمه شب کار می کنند. فکر کردن به زندگی و شور حال نوروزی با تمام هدیه های رنگ و وارنگ و همه مردمی که بهار رو جشن می گیرن و طبیعتی که همراه ما به برای استقبال نوروز لباس تازه میپوشه من رو در خاطرات سالها غرق می کنه. اینجا خبری از شور و حال نوروز نیست. حتی دم عیدی به خاطر توتوریال لعنتیی تو کنفرانس وب بایستی شب تا صبح بیدار بمونم و کار کنم. آخه کی دو روز مانده به عید صبح تا شب رو درس می خونه؟؟؟

بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ
با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم.

برای کم کردن بار دلتنگیها مدتی غرق در خاطرات شدم. یاد خونه همدانمون به خیر. چهار شنبه سوری سالها قبل بود که پدرم مشعل موتورخانه را آورده بود وسط کوچه و یه آتیش مردونه ی دو متری درست کرده بود. با عمو ها و پسر عمو ها و دختر عموها چه سور و ساتی به پا شده بود. نمی دونم چند سال پیش بود که لحظه سال نو تو خونه خاله ایران همه دور هم جمع شده بودیم و منتظر شلیک توپ دور سفره هفت سین همه لباس نوی عید بر تن نشسته بودیم. حالا که خاطرات رو مرور می کنم به یادم میاد که چقدر همه این آدم ها رو دوست دارم. دلم می خواد لحظه سال نو تک تکشون رو در آغوش بگیرم و گونه های همشون رو سه تا ماچ آبدار بکنم. اینجا حتی سال نو خبری از بهار نیست. هوا داره سرد میشه و نه شکوفه ای هست و نه بارون بهاری.

امروز خبر بدی هم به دستم رسید که پدر شاهین، یکی از دوستهای ایرانم فوت کرده. شنیدن صدای غمگین آدمی که همیشه به شاد بودن در جمع دوستان معروف بود خیلی سنگین به نظرم رسید. چقدر سخت است نگاه کردن به باغچه خشک و سرد حیاط خانه ای که برای اولین بار بدون حضور پدر، مرد دوست داشتنی بزرگ خانه، سبز می شود و رنگ می گیرد و فقط خداست که می تواند به شاهین و خانواده اش صبر بدهد.

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

اسکناسهایی که به عنوان عیدی می گرفتم چقدر صاف و تمیز بودند. اسکناسهای دویست تومانی که بوی نویی می دادند و مادر جون از لای قرآن به ما عیدی می داد و من هم برای تبرک تا ماه ها تو کیف پولم نگاه می داشتم.

> با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم

تنها کاری که تو این لحظه دوست ندارم انجام بدم درس خوندنه. امشب بعد از برگشتن از مهمانی چهار شنبه سوری باید به زور چند فنجان قهوه غلیظ تا صبح بیدار بمونم تا شاید یه کم از کم کاریهام رو جبران کنم. یاد دفترجه های پیک نوروز که معمهامون برای کوفت کردن تعطیلات نوروز بهمون میدادند به خیر…

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینها زمستونو سر می کنم
با اینها خستگیمو در می کنم

نوروزتان مبارک

h1

فرمانده ناقلا و فانتزی های سکسی-اسلامی

مارس 12, 2008

داستان فرمانده بلای نیروی انتظامی تهران بزرگ به نظرم یکی از داستانهای جالب این روزهاست. گاهی اوقات شکافهای کوچک داخلی بین قدرتها باعث میشود که اتفاقهای با مزه و با نمکی (از زور نمک آدم بالا میاره) که در حلقه بسته قدرت ایران می افته به شکلی آشکار بشه و موجبات تفریح سالم برای جوانان ایرانی که چندان امکانات تفریحی در اختیار ندارند فراهم بشه. قصد دارم این مساله را با نگاه مثبت بنگرم و به جای دیدگاه سیاسی یا اجتماعی این مهم را از دیدگاه هنری به پنجه تیزبین نقد خودم بسپارم. داستان از این قرار است که رئیس پلیس بلای شیطون نیروی انتظامی (بی خبر از اینکه رئیس قوه قضاییه آمارشو داره) مشغول انجام یک سری کارهای خلاف عفت بوده که دوستان قوه قضاییه بدون اطلاع رئیس دادستانی (رفیق فاب سردار) سر به زنگا به خانه می ریزند و جناب سردار را یک دست به جلو (جهت پنهان کردن آلت فساد) و یک دست به عقب (جهت حفظ امنیت اجتماعی) از محفل عرفانی-مدهبی خود خارج میکنند. (عجب ضد حالی میشه- من که از این خروسهای بی محل که همیشه تفریح آدم رو خراب می کنند خیلی بدم میاد). محفل نام برده را بی دلیل عرفانی - مذهبی نخواندم. البته لازم به ذکر است که سردار زارعی تا مدتی قبل به شدت مشغول به ایجاد امنیت اجتماعی در کشور بوده و با تمام قوا خالصانه و مخلصانه به دخترهای فاسدی که با کمال وقاحت در مملکت اسلامی از آزادی بی حصر موجود سوء استفاده کرده بودند و چکمه و شلوار تنگ به پا می کردند، به عنوان عناصر فاسد فریبخورده تذکر می داده و الحمد الله موفق به شناسایی صدها هزار مفسد چکمه پوش نا مسلمان لعنتی بدکاره شده بود. چه مادران فاسدی که برای برداشتن بچه فاسدتر خود به سمت مهد کودک می رفتند ولی نقشه شوم غیر اسلامیشان به همت برادران غیور نیروی انتظامی تحت فرمان سردار کشف گردید و چه باند های فساد مادر-کودکانی که قبل از یافتن هر گونه امکان برای عملی کردن نقشه شوم شیطانیشان توسط نیروی دلیر انتظامی و یاران سردار متلاشی شدند و چه خانم دکترهای فاسدی که توسط دوستان رشید سردار به سزای عمل قبیحشان (نشستن با نامزد نامحرم در پارک) رسیدند و در بازداشتگاههای همدان خودکشی شدند. درود بر ایشان و ان شاءالله که خدا صد در دنیا و هزار در آخرت به سردار عوض بدهد.

ر محفل عرفانی-مذهبی ای که سردار عزیز با تمام ذوق هنری خود برگذار کرده بود و توسط برادران بی هنر قوه قضاییه از رسیدن به هدف غایی و ایجاد انقلاب هتری در ژانر پورنو باز ماند، طبق افشای سایت امیر کبیر، سردار شش بانوی عزیز را عریان کرده بود و از ایشان درخواست کرده بود که به صف شده و نماز جماعت بخوانند. این حرکت سردار برای هر هنرمند مدرنی سرمشق است و باید چراغ راه قرار گیرد، چه بسا سردار نادانسته آغاز دوران جدیدی از هنر را رقم می زند که شاید در آینده مکتب زارعسیم خوانده شود و در آن مولفه های مذهب، هنر، زیبایی، و آزادی خواهی به اشکال کانسپچوال گرد هم می آیند هنر مدرن را به راهی می برد که اگر نیچه زنده بود حتما حکم بر متولد شدن دوباره هنری که مرد، میداد. صحنه مرد لاغر اندامی با چهره نورانی، محاسن آراسته و عینک بچه مثبتی که با سردوشی های نورانی سپاه پاسداران و نیروی انتظامی با شکلکهای الهی بر دوش به صورت عریان و با بدنی پشمالو و نحیف به تماشای شش زن زیبا با اندام بهشتی همچون فرشته های تابلوهای میکلانژ، که در حال تعظیم در برابر جبروت الهی و عدای نماز جماعتند، مرا یاد تابلوی قدیسه های داویینچی می اندازد. سردار زارعی که عنان تخیل و فانتزی را از مرزهای فعلی هنر مدرن کانسپچوال فراتر برده، و راهگشای فصلی تازه در این دریای بی انتهاست، چنان تحسین مرا بر انگیخت که مجبور شدم با وجود تمام مشغولیات ساعتی را به مدح این فرهیخته مرد عالم هنر معاصر اسلیمی بپردازم.

یش بینی می کنم که این حرکت سردار، گرچه نا تمام ماند ولی الهام بخش تولید کنندگان فیلم های پرنو (که در سرزمینهای اسلامی بیشترین طرفدار را دارند) گردد و هنر مندان و کارگردانان این ژانر هنری را به پیروی از سبک سردار هدایت کند و به زودی شاهد خیل فیلمهای هنری با صحنه هایی از زنان عریان در حال نماز خواندن و عبادت ویا انجام فلان کارها در عمیق ترین حالات روحانی شویم. در پایان هم برای سردار آرزوی موفقیت هرچه بیشتر در فعالیتهای هنری ایشان دارم و گرچه خود استطاعت اجرای هنری چنین سبکهایی را ندارم امید دارم که با دعا و راز و نیاز امثال من بی استعداد استعدادهای واقعی چون سردار به قله های هنر و معرفت دست یابند که لیاقت آن را دارند.

h1

عمل لازم

فوریه 11, 2008

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دماغم

h1

شهوت، احتیاط

فوریه 1, 2008
سالهای جنگ جهانی دوم که قسمت بزرگی از چین توسط ژاپنیها اشغال شده بود، برای چینیها خاطرات دردناکی به همراه دارد. گرچه به حال ما فرقی نمی کند که چین توسط چینیها اداره شود یا ژاپنیها، ولی قطعا این مساله برای چینیها مهم است. در نتیجه در جریان اشغال چین توسط ژاپن گروه های مقاومت زیادی از چینیهای وطن پرست شکل گرفتند تا با اشغالگران مبارزه کنند.
گروهی دانشجوی تئاتر وطن پرست در هنگ کنگ تصمیم به ترور یک شخصیت مهم چینی که نقش مهمی در خیانت به چین دارد می گیرند. داستان حول دختری شکل میگیرد که به خاطر زیباییش گزینه مناسبی است برای گروه مقاومت که به حریم خصوصی شخصیتهای دست نیافتنی وارد شود.نقشه های آماتور گروه دائما شکست می خورد و ونگ چیا چی، دختر زیبایی که با بدنش می تواند مهیب ترین جنایتکارهای جنگی را به دام بیاندازد معمولا تنها کسی است که در این میان زیان می بیند.
گفتنی است که انگ لی؛ کارگردان حرفه ای فیلم شهوت، احتیاط، که امسال نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی است، و نمایشش در چین به خاطر صحنه های جنسی اش قدقا شده، وی تنگ، بازیگر نقش ونگ چیا چی، را از میان حداقل ده هزار هنر پیشه زن دیگر با وسواسی عجیب انتخاب کرده است. البته احتمالا فقط در چین بتوان برای انتخاب هنر پیشه زن نقش اول فیلم با ده هزار هنر پیشه زن مصاحبه کرد و از آن میان بهترین را انتخاب نمود. در کل انتخاب انگ لی بهتر از این نمی توانست باشد، وی تنگ در این فیلم بازی فوق العاده ای ارائه داده که بیننده را به تحسین بر می انگیزد. دختری که احساسات عمیق زنانه اش را در جریان صحنه های جنسی ای که گاهی از شدت، کم از فیلم پورنو ندارد به وضوح به بیننده منتقل می کند. تحسین بر انگیز بودن بازی این هنر پیشه را وقتی بیش از پیش احساس کردم که به عنوان یک مرد، احساس تن دادن به یک همخوابگی اجباری فقط برای مصلحت را در بعضی صحنه های فیلم به خوبی درک کردم. احساسی که درکش برای یک مرد به هیچ وجه ساده نیست.
به نظر من فیلمنامه که قدرت شهوت را به رخ بیننده می کشد ونشان می دهد که شهوت مردانه نسبت به زن چگونه می تواند لایه های محکم حفاظتی نظامی را زیر پا بگذراند و اینکه شهوت زنانه یک زن به یک جواهر گرانبها، چگونه به راحتی همه چیز را به فنا می کشاند، در مقابل بازیهای شاهکار هنر پیشه ها به خصوص هنر پیشه نقش اول زن رنگ و رویی ندارد.
h1

از رتبه صد هزار به رتبه صد

ژانویه 22, 2008
دانشگاه کویینزلند در رتبه دومین یا سومین دانشگاه استرالیا و کمی بیشتر از صدمین دانشگاه جهان می باشد. با وجود این زتبه بندی زمانی که من از دانشگاه آزاد واحد قزوین به این دانشگاه کوچ کردم، انتظار داشتم که با محیطی فوق العاده روبرو شوم. انتظار من از یک محیط علمی در سطح جهانی چیزی بالا بود. بالا یعنی انتظار داشتم که با پدیده ای ورای تصور خود مواجه شوم چرا که نهایت سطح دانشگاه برای من در ایران دانشگاه شریف و تهران بود که هر کدام از بابت رتبه جهاتی حد اقل هزار واحد با دانشگاه کویینزلند فاصله دارند. دوستان شریفی ام معمولا شخصیتهای جالبی دارند. آدمهای باهوشی که به غیر درس خوره چیزهای دیگری بودند و از معاشرت با هر کدام از آنها کلی عایدم می شد. (نام می برم: نیما و رشید و محسن ها و رضا و غیره - سیروس شریفی نبود ولی اسمشو همینجوری الکی میارم. ارادتمند باقی بچه های تالیا هم هستیم) حال فرض کنید که دانشگاه شریف به اصطلاح از لحاظ رتبه جهانی پشم دانشگاه کویینزلند هم نمی شود.
تمام انتظاراتم همان روز اول در جریان معارفه چون آبی که روی آتش ریخته شده باشد سرد شدند. به جای شخصیتهای جالب و خوره های دوست داشتنی با عده ای چینی و هندی بی نمک مواجه شدم که به نظرم هیچ پخی نیستند. می توان گفت که اشخاص در یک مجموعه تعیین کننده اصلی نیستند. آنچه باعث برتری دانشگاه کویینزلند بر دانشگاه های ایران می شود سیستم، سازماندهی و ارتباطات جهانی آن است نه فقط افراد و قابلیتهای آنها.
پ.ن. حال که بحث به دانشگاه و علم و محیط آکادمیک کشیده شده لازم می دانم یادی هم از دکتر مهدی پور، استاد پروژه ام بکنم. داستان گرفتن مدرک فوق لیسانس و کارهای اداری، گرفتن پذیرش و مجوز خروج و غیره سال گذشته ی من را به پر استرس ترین زمان زندگی ام بدل کرده بود و می دانید که زمانی که تمام دنیا در حال فشار وارد کردن بر شماست و شما نمی دانید که تا دو ماه دیگر آنسر دنیا در حال گذراندن دوره دکتری هستید و آخرهفته را در سواحل گلد کوست موج سواری می کنید یا اینکه در پادگان شهدای کرمانشاه دوره آموزشی می گذرانید با دو وعده خوراک بادنجان در روز، و در حالی که بروکراسی اداری ایران ساده ترین عملکرد های یک پروسه را به سدهایی پر شده از فشار روانی تبدیل می کنند حمایت فهیمانه یک نفر تاثیر گذار چقدر با ارزش می تواند باشد. تا جایی که میدانم او هم اکنون در ژاپن در حال گذراندن دوره فوق دکتری است و امیدوارم که هر چه هست موفق باشد و روزگار خوشی بگذراند - گرچه با آن همه فیقیلک شیطون بلا که در ژاپن هست فکر نمی کنم به هیچ مرد خارجی ای بد بگذرد (فیقیلک هایی که علاوه بر بلایی مهربانها و خانه دارها و آشپزهای خوبی هم هستند). البته فکر کنم برای ارتباط برقرار کردن موثر باید زبان عجیب غریب ژاپنی را یاد گرفت و بدتر از آن شانصد میلیون کاراکتر گنچی و هیروگانا و غیره کار را حسابی شاق می کنند.